تصديق مىكرد . دوست نمىداشت لكن بىاختيار احترام او مىكرد . مقربان هميشه مىترسيدند باز ( خود را ) در خدمت سلطان جاكرده تقرب جويد . مىخواستند او را بهكلى دور و مهجور از حضور سلطان سازند . به پادشاه فهمانيدند سليمان كه نام او بود ، قمر را گريزانيده سه نفر ديگر شهادت كردند كه از سليمان شنيده بودند كه اين كار را مىخواست بكند . عزيز از اين سخن بهم برآمد ، امر كرد بروند مجرم را زنجير بدست و پايش بزنند و به زندان بيندازند . عزيز بعد از دادن اين امر همين كه به اطاق خود رفت خودبهخودى دست و پايش مىلرزيد و مىترسيد ، ناگاه فرشته پيدا شد و به آواز سخت گفت :
به پدرت وعده كرده بودم ترا نصيحت نمايم اگرنه مجازات كنم . هيچ پيروى از پند من نكردى از انسانيت يك صورتى دارى جرمهاى تو ترا به صفت حيوان آورده ، اكنون مىبايد ترا مجازات كرد چون خوى جانور گرفته ، حكم مىكنم تو شبيه به جانور باشى از اينكه بسيار خشم و حرص دارى بايد به شير مانى ، در گرسنهچشمى به گرگ ، در بى وفائى به مار كه پرورشدهنده خود را مىزنى . برو به صورت اين جانورها ، بگفت اين كلام عزيز سرش مثل سر شير پايش بهسان پاى گرگ مثل گاو شاخها در سر ، دمش مثل سگ شد و خود را در يك بيشه يافت در كنار چشمه . صورت خود را در آن مىديد ، آوازى از هر طرف مىشنيد كه نگاهدار اين صورت را كه عكس عملهاى خود است . روح تو هزاربار بدشكلتر از تن توست كه اكنون دارى . عزيز آواز فرشته را شناخت از خشمى كه داشت خود را بهروى او انداخت كه او را ببلعد ، كس نديد باز همان صدا ( را ) شنيد كه من ترا بدست انداختهام ، تا ضعف و قوت خود دانى . عزيز انديشه كرد كه از اين چشمه دورى نمايد بلكه به درد خود دوايى يابد يا صورت زشت خود نبيند . به ميان بيشه درآمد مىگشت ناگاه پايش به گودالى رفت كه صيادان براى گرفتن خرسها كنده و ساخته بودند و صيادان كه در كمين نشسته بودند درآمدند او را گرفته بهزنجير زده بهپاى تخت خود بردند . در اثناى راه بهجاى شناختن گناه و توبهكردن از آن ، به فرشته نفرين مىكرد و به دندان ، زنجيرهاى خود را مىجويد .
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٧٨