به زندان انداخته نان و آبش ندهند هرگاه باز راضى بههمسرى شما نشد ، بهچهارميخ كشيده شكنجههاى بسيار داده تا بميرد ديگران هم عبرت گيرند ! تا خلاف امر سلطان نكنند . تو رسوا و بدنام مىشوى اگر دخترى فرمان ملك را نپذيرد و رعيت هم كه همه براى خدمت و ملازمت ملك در دنيا هستند ! از فرمانبردارى سرباز خواهند زد . عزيز گفت : مگر بىگناهى را كشتن رسوائى ندارد ؟ زيرا قمر هيچ گناه ندارد . برادرش گفت : بالاتر از اين گناه چه مىشود كه كسى بهخلاف مراد سلطان رفتار نمايد . ستم بهچنين شخصى كه سلطنت را نگاه نمىدارد ، رواست بلكه عين عدالت است . عزيز از اين سخنان متأثر شد ، شاه عزم كرد كه شام پيش قمر برود . اگر باز به سلطان اقبال نكند بيازارد . برادرش از مهر عزيز كه به قمر داشت ، مىترسيد نكند آنچه مىگويد چندنفر جوانى بدتر از خودش را جمع كرده شب با عزيز بر سر خوان نشسته مى خوردند دل او را پر از كين قمر كردند و خشم او را به حركت آوردند چنانچه ديوانهوار برخاست سوگند خورد كه همان شب يا بايد قمر را به اطاعت خود آورد ، يا فردا صبح مثل اسيران در بازار بفروشد . عزيز به اطاق قمر رفت او را آنجا نيافت تعجب كرد چونكه كليد اطاق در جيب خود بود ، بسيار خشمناك شده سوگند خورد هركس در گريختن قمر يار باشد و او را راه گريز آموخته باشد ، بيازارد و به شكنجه برساند بدنهادان كه اين سخن شنيدند فرصتيافته عزم كردند از حرص و غضب شاه بهره بردارند براى هلاك با شبانى كه مقرب عزيز بود از بس كه مرد درست و راستگو بود در اظهار حقيقت حال و بيان واقع گستاخ و بىباك بود ، يعنى از شاه رخصت داشت هرچه قصور از شاه بيند به او بگويد تا از آن بازگردد و او را مثال پسر خود دوست مىداشت . نخست شاه ممنون او بود بعد تحمل مخالفت سخنهاى خود نكرد و انديشيد اين مرد از غايت هوشمندى كه دارد ، بر كارهاى من خرده مىگيرد با آنكه ديگران همه تحسين مىكنند امر كرد ( ديگر در سراى ديوان نباشد ) [ 1 ] ولى پيوسته درستى او را
هامش
[ 1 ] . روى اين عبارت در نسخه خط كشيده شده است و چون بى آن جمله نارسا بود ، آورده شد .