تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
كارى از اندازه بيرون مىكرد چندان نيش مىخورد كه از انگشت خون بيرون مىآمد ! نهايت بىصبر گشته انگشتر را دور انداخت تا بدون امتياز نيك و بد ، هرچه مىخواهد بكند . چون از نيش‌هاى انگشتر فراغت يافت خود را نيكوكار و بختيار پنداشت ، بناى اجراى هواى نفس خود گذاشت . به سفاهت مشغول شد ، هرچه مىخواست مىكرد ، چنان شد كه رعيت را به ستم‌هاى او تحمل نماند . روزى عزيز مىگشت ، دختر مه‌پيكرى را ديد خواست او را به همسرى بپذيرد . دختر كه قمر نام داشت چندان كه زيبا بود دوچندان دانا بود ، ملك مىپنداشت كه آن دختر به همسرى ملك افتخار كرده خود ( را ) بختيار خواهد دانست . ( دختر به عزيز ) گفت : اى پادشاه من دختر شبانى هستم از مال دنيوى هيچ ندارم با همه اين ، هرگز همسر شما نخواهم بود . شاه گفت : مگر تو مرا نمىپسندى ؟ ( - ) نه اى پادشاه ! تو برتر و بهترين سلاطين هستى وليك به چه كار من مىخورد ( با ) زيبائى و توانائى و فرمانروائى تو چه خواهم كرد ؟ دولت و جامه‌هاى زربفت و جواهرهاى قيمتى كه تو به من خواهى داد اگر حركات بد و سخنان بىاعتنائى و رفتار مغرورانه شاهانه ببينم ، درميانه سبب حقارت و نفرت و كدورت دل من شود . ملك خشمناك شده فرمان داد او را به زور به سراى همايونى بردند . هرچه شاه ( به ) دختر نزديكى مىكرد او دورى مىجست . چون او را بسيار دوست مىداشت آزار نمىداد . ملك درميان مقربان حضور ، يك برادر شيرى داشت كه محرم اسرار بود در بدذاتى از شيطان گوى سبقت مىربود ! پيوسته خوش‌آمد كارهاى نابجاى سلطان مىنمود . . . چون عزيز را بسيار مكدر ديد سبب غصه او را پرسيد . ملك گفت : نمىتوانم ، بىاعتنائى اين دختر مرا به ستوه آورده كاشكى فضيلتى مىداشتم كه مقبول طبع او باشد و مىخواهم از عادات بد خويش كه پسند او نيست ، بگذرم . برادر عزيز گفت : براى يك دختر خرد چرا اينقدر بر خود تنگ گرفته‌ايد ؟ اگر به‌جاى شما مىشدم به‌زور او را به اطاعت خود مىآوردم . شكوه و سلطنت را درنظر او جلوه بدهيد ! از حالات شما شرمسار شده درميان بندگان شما بودن را فخر خواهد داشت .