تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
شرمسار سر خجلت به‌پيش انداخته در يك گوشه اطاق نشست و خودبه‌خود مىگفت : چنان مىپندارم كه فرشته مرا دست انداخته مرا اسباب مسخره ساخته ؟ چه كرده‌ام به‌جانورى كه دردسر مىداد پايى زده‌ام ، به چه كار مىخورد قدرت سلطنت اگر نتواند به‌سگ خود تربيت نمايد ! به جواب افكار عزيز آوازى از گوشه اطاق برآمد كه من ترا مسخره نكرده‌ام ، تو به‌جاى يك گناه سه‌تا كرده به‌سيرت و اخلاق تو فساد پيدا شده ، حرف راستان را نمىپذيرى و فريب دروغگويان مىخورى چنين مىپندارى كه مردم و جانور براى بندگى تو آفريده شده‌اند ! خشم كه بدترين كارها است شعار خود ساخته درباره جانور ستم مىكنى ، با اينكه سزاوار نيست . مىدانم كه تو بالاى جانور قدرت دارى اگر اين نكته پسنديده مىشد كه بزرگان به خردان اذيت و آزار نمايند ، من كه مىتوانم اكنون ترا بكشم و هم بزنم ، زيرا كه قدرت من بيش از تست . بهره حكمرانىكردن به آزارنمودن انجام نگيرد بلكه به نيكى دوام پذيرد . عزيز اقرار بر قصد خويش كرده عهد كرد ديگر نكند ، مگر وفا نكرد زيرا كه در دست لله نادان پرورش يافته بزرگ شده بود در هنگام خردى خوى بد گرفته بود ، هروقت چيزى مىخواست گريه مىكرد و پاهاى خود را به زمين مىزد ، دايه او هرچه مىخواست به او مىداد . از اينجا عناد در نهاد ( او ) جا گرفته بود . هر روز صبح و شام به او مىگفت تو شاه خواهى شد و بختيار ، همه مردم به تو بنده‌اند ، از اين‌راه كس نمىتوانست خيال او را از آنچه مىخواست بزند وقتى كه بزرگ شد خودبينى و كبر و عناد در نهاد او بود ، هرچه كوشش مىنمود بلكه خود را اصلاح نمايد ممكن نشد . زيرا از روز نخست خوى بد گرفته بود :
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا به‌روز مرگ از دست
هر وقت خلافى كه از او سرمىزد مىگريست و مىگفت آه بدبختم از كارهاى بد و اسيرم در دست خشم خود اگر در كودكى مرا به كردار خوب و عادات مطلوب تربيت مىدادند ، امروز به اين زحمت و بلا دچار نمىشدم . اغلب اوقات انگشتر انگشت او را نيش مىزد موافق كارهائى كه مىكرد اگر سبك بود نيش كم مىزد و اگر