گفت : بسيار خوب مىپذيرم محبت او را ؛ وليك مىتوانم پسرت را برتر از همه شهزادهگان باشد يا بسيار توانگر يا خود بسيار تواناتر از سايرين ؟ اكنون شما از اين سه قسم يكى را اختيار كنيد . اگر مىخواهيد « برتر و بزرگتر از همه شهزادهگان » بزرگ ( باشد ) بهچه كار مىآيد اگر بدكردار و مردمآزار باشد . شما خوب مىدانيد در اين صورت كامكار و بختيار نيست و نخواهد بود ، زيرا كه سعادت جاويد در نيكنامى است . راستى و فضيلت و عدالت است كه سرمايه سعادت و سبب خوشبختى است و . . . راست مىگويند تحصيل فضيلت موقوف به كوشيدن خود آدم است . او در دست ما نيست مگر به پند و نصيحت مىتوانم از راه كج بازداشته به راه راست رهبرى نمايم . ملك فرخنده از چنين وعده و پيمان او شادمان گشته بود او چندى بعد مرد . شهزاده عزيز بسيار گريه و زارى نمود چون نهايت او را دوست مىداشت ، پس از سه روز از مرگ پدرش شهزاده عزيز در هنگام خوابيدن فرشته خود را به او نمود و گفت : من به پدرت عهد كردهام كه ترا دوست دارم بنابر ايفاى عهد به شما هديه آوردهام . انگشترى از طلا پيش شهزاده نهاد گفت : اين انگشترى است گرانبهاتر از جواهر و الماس ، خوب نگاه داريد هرگاه كار بدخواهى كرد او به انگشت نيش خواهد زد ، اگر باز پى آن به روى ، دوستى من به دشمنى مبدل شود . فرشته اين را گفت ناپديد شد و عزيز بهحيرت فروماند . مدتى به اطوار خردمندى همين خوش رفتارى نمود . از نام عزيزى ترقى نمود او را بختيار ناميدند ، چندى از اين برآمد . بختيار روزى بهشكار رفت و آن روز هيچ شكار نكرد بسيار برآشفت راه بدخويى پيش گرفت ، انگشتر قدرى در انگشت او بهحركت آمد ، ولى نيش نزد چون به سراى همايون بازآمد سگ شكارى براى كسب نوازش به پيش او آمد ملك فرخنده متغير شد ، او را از پيش خود راند سگ كه اين گونه كمالتفاتى را مأمول نداشت ، تكرار بهپاى عزيز افتاد دم خود را مىجنبانيد و پايش را مىليسيد ! شايد به او نگاهى بفرمايند كه ملك فرخنده بهقهر آمد بهپاى خود لگد زد و دور انداخت . در اينحال آن انگشت او را نيش زد ، چنانچه يك سوزنى به انگشت او فرو برود . ملك بسيار به حيرت فروماند و از كار خويش
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٧٤