شاهزاده عزيز
در زمان پيش ملكى بود نيكانديش كه رعيت او را « شاهفرخنده » مىگفتند و دوست مىداشتندى . روزى فرخندهشاه به شكار رفته بود كه ناگاه خرگوش سفيدى از دست سگ شكارى گريخته خود را به پاى وى انداخت . شاه او را بنواخت و گفت اين جانور مادامى كه به ما پناه آورده از هر بدى بايد در امان باشد و در سايه مرحمت ما آسوده گذران نمايد . خرگوش را بنا به اشارت شاه به سراى همايون بردند جاى خوب براى او تعيين كرده ، علفهاى خوب و غذاهاى مرغوب به او دادند ، شبى چون پادشاه در شبستان خود تنها شد ، ديد يك خانمى از سرتاپا جامههاى سفيدتر از برف پوشيده پيدا شد ، تاجى از گلهاى سفيد به سر نهاده پادشاه تعجب كرد ، درها همه بسته اين از كجا آمد ؟ ! خانم گفت : من فرشتهام در بيشهها مىگذرانيدم وقتىكه شما شكار مىكرديد آمدم خوبى شما را بدانم و مشاهده نمايم چنانچه مردم مىگويند راست است يا نه ؟ بدينسبب به صورت خرگوش رفته نخست به سگها جلوه نموده از دست آنها گريخته بهشما پناه آوردم ، زيرا كسى كه به جانور رحم نمايد با آدم هم خواهد كرد . اگر رحم به من نمىكردى مىدانستم ، كه شما فرمانرواى غداريد . كنون شكر التفات شما مىكنم و سوگند مىخورم كه پيوسته در دوستى شما ثابتقدم باشم ، هرچه مىخواهيد به من بگوئيد كه آنچه مراد شما است ، حاصل مىشود . ملك گفت بسيار از ديدار شما خورسند شدم چونكه شما فرشتهايد بايد بدانيد آنچه آرزوى من است ، يك پسرى دارم كه او را بسيار دوست مىدارم ، چون شما مىخواهيد به من محبت نمائيد درباره او مقرر فرمائيد و دوستدار او باشيد . فرشته