استاد گفت : اين به درجهء يقين است شبهه در آن نيست متوجه باشيد پدر و مادر خود را نرنجانيد كه به نفرين آنها گرفتار نگرديد ديگر مى خوردن چقدر عادت بد است . مى عقل را زايل مىكند و ديوانگى مىآورد و فطنتخانم گفت : مگر مى خوردن گناه است ؟ من مى خوردم بيهوش نشدم ، مى سپيد را دوست مىدارم . استاد گفت : اكنون بايد به شما حكايت ديگر نقل نمايم كه در بعضى جا او را خواندهام ؛ احمد افندى از مادر خود خديجهخانم نقل مىكند وقتى كه مادرش خرد بوده يك دايه دانشمندى داشته كه او را رخصت مى خوردن نداد ، جز از خوردن و آشاميدن نان و آب دايهاش به او مىگفت : عزيز من تا جوانى منوش مگر آب ، وقتى كه شوهر كردى اگر عادت مىخوارى كنى عقل خود را عيب خواهى كرد . مونيك كه نام او بود هرگز در عمر خود مى نچشيده بود تا چهارده سالگى رسيد ، پدرش با خدمتكار او را پى كارى به مخزن فرستاد در آنجا چندقطره مىچشد به او خوش نيامد ، فرداى آن روز باز ميل كرد قدرى مى خورد ، اينبار دوسه پيمانه زد به او بسيار خوش آمد و سرور بخشيد ! عادت به مى خوردن گذاشت هرگاه مىخورد با پيالههاى بزرگ مىخورد . روزى با خدمتكار حرفشان شد خدمتكار به او گفت سرخوش ، اين طعنه او را شرمسار كرده از كرده خود پشيمان گشت و ترك مىخوارى كرد زيرا كه سرخوشى بر زبان عيب است . اى فرزند ديديد و شنيديد بهكارهاى بد عادتكردن انجام ندارد علىالخصوص مىخوردن كه انسان را بيهوش مىكند و شرافت انسانيت از دست مىرود زيرا كه شرافت انسان به عقل و دانش است وقتى كه بيهوش شد عقل و دانش مىرود . بارى مريم خانم تاريخ خود را سركن . مريم گفت : وقتى كه نوح و سه فرزندش اولاد بسيار آوردند جائى كه مقام داشتند بر آنها تنگ نمود خواستند از هم جدا شوند ، ولى نخست خواستند قلعه بزرگى بسازند كه كسانى كه بعد از آنها مىآيند از درايت آنان ياد نمايند كه چنين بناى عالى ساختهاند و مىگفتند اگر خدا بخواهد بار ديگر طوفان سازد ، بالاى قلعه برويم كه آب به آنجا نتواند رسيد ! ولى خدا به خودبينى و ديوانگى ايشان خنديد ! زيرا كه همان دم كه گفتگو مىكردند فراموش كردند و به هريك زبان ديگر داد كه هيچكدام زبان
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٧٠