خود شهزاده شيرين را به تو خواهم داد . بيچاره شوم كه اين سخن شنيد ، و با اينكه شيرين را بسيار دوست مىداشت هيچ نگفت از خدمت شاه برخاست و بهخانه آمد ، خانه را با سروسامانى كه داشت واگذاشت و گريخت . از طرف اقبال تدارك لشكر شد خود سپهسالار گشت روبه راه نهاد چون پيوسته به ناز و نعمت پرورده شده گاهى سرد و گرم روزگار نديده بود ، بعد از چهار روز سفر بيچاره بيمار شد ايلچى كه پيش پادشاه پدر شيرين برگشته بود سرگذشت را مىگفت در اين ضمن گفت : پدر شيرين يك جوانى را از سراى خود راند كه دختر خود را به او وعده كرده بود . اقبال از شنيدن اين سخن به هم برآمد همينكه صحت يافت كوچ كرد رفت جنگ نمود غلبه كرد ، اگرچه خودش محاربه نكرد . . . مردم بسيار در كوه و بيابان براى جستن شوم پراكنده شدند شوم را دستبسته گرفته بياورند . . . اقبال از گرفتارى شوم خورسند شد خواست پيش از گرفتن شهر شوم را برده به دشمن بنمايد . روز مولود اقبال بود بزرگان درگاه را خواست اسباب كامرانى گسترده ، بزم عيش و شادمانى چيده سربازهاى پدر شيرين كه در شهر بودند گرفتارى شوم را شنيدند فهميدند كه بعد از چندساعتى او را خواهند كشت ، عزم كردند يا همه بميرند يا او را رها سازند ، زيرا خوبيهاى او را همه درخاطر داشتند . همگى از شاه رخصت خواستند كه بيرون رفته جنگ نمايند . سربازان بيرون رفتند جنگ بزرگ نموده غلبه كردند چون اقبال برگشته بود در هنگام گريز كشته شد . عسگر منصور شوم را پيدا كرده زنجير از دست و پايش برداشتند در همان ساعت در هوا دو عرابه از نور درخشيد و پديدار شد پرى در يكى از عرابهها بود درميان ديگرى پدر و مادر شوم خوابيده بودند ! همين كه عرابه به زمين رسيد بيدار شدند خود را درميان لشكر ديده بهحيرت فروماندند آندم پسرى به شاه خطاب كرد شوم را به آنها نمود و گفت : بشناسيد اين قهرمان دلاور پسر بزرگ خود را ، زحمتها كشيد تا طبيعت خود را ساكن كرد و حدت را از خود دور نمود و اخلاق
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٦٥