تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
مجازات مىكند . چون زن اين سخنان را شنيد خود را به روى وى انداخت چند طپانچه زد و موهايش را كند . بيچاره شوم گريه سر كرد مرد دهقان شنيد از زنش پرسيد : چرا اين بچه را زدى ؟ گفت : البته مىزنم او رفته همه مسكه‌ها را خورده مىخواستم آنها را به بازار برده بفروشم و به مصرف خانه برسانم . مرد گفت : گرسنه چشمى بد است ، بايد او را خوب چوبكارى كرد تا ديگر از اينكارها نكند ، به ملازمان خود امر كرد اورا با چوب كتك بزنند . آن بيچاره هرچه فرياد مىكرد : هرگز من مسكه نخورده‌ام ، كسى باور نمىكرد . بارى شوم گوسفندها را برداشته به دشت برد ، زن پيش او رفت و گفت : عقلت به سرت آمد حال يك گوسفند به من مىدهى يا نه ؟ شوم گفت : هرچه مىخواهى به من بكن ولى به دروغ‌گوئى مجبور نخواهم شد . چون زن اين سخن شنيد از او نوميد شد ، شوم شب و روز در صحرا مىماند مختصر نانى به او مىرسانيدند ، ولى ساير ملازمان و خدمتكاران از همه‌گونه نعمت برخوردار بودند . خلاصه يك سال بدين منوال شوم خدمت دهقان كرد اگر چه همه‌اش را در بيابان گذرانيد ، بسترش زمين و لحافش آسمان ، بالشش سنگ ، قوتش غصه و غم و شرنگ بود ، ولى چندان تنومند و خردمند شد كه با وجود سيزده‌سالگى پانزده ساله‌اش مىپنداشتند ، مصائب دهر او را شيوه صبر و تحمل آموخت ، تسليم و توكل اندوخت ، چندان به زحمات خو كرد كه هيچ از سخن ناملايم از جا درنمىرفت ، روزى از مردم شنيد كه سلطان كشور با پادشاه ديگر آغاز جنگ كرده از افندى خود رخصت طلبيد به اردوى شاه رفت ، نزد سرتيپى كه نصف جيره و مواجب سرباز را خود مىخورد ! به خدمت سپاهيگرى تا پانزده سال مقيد شد . اهميتش در پيش آن سرتيپ افزونتر از زحماتى بود كه در پيش دهقان كشيده بود . اگرچه بسيارى از سربازان از ستم سرتيپ مىگريختند ، اما شوم به خود مىگفت من تا به ده سال بايد مقيد شوم ، خدمت نمايم . اگر از سخن خود بازگردم خيانت به پادشاه و خلاف گفتار كرده‌ام و اين دور از راستى و عهد درستى است . سرتيپ اگرچه بدرفتارى