تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
بارى جنگى بزرگ در اين روزها واقع شد كه سپهسالار در آن جنگ كشته گشت . لشگر آهنگ گريز كردند ، شوم شمشير به دست گرفته به آواز بلند فرياد برآورد : اى مردان بكوشيد تا جامه زنان نپوشيد ! مردن بهتر است از پشت كردن به دشمن . سربازى كه وابسته شوم بود آواز برآورد كه همه خواهيم مرد در راه او جان‌بازى خواهيم كرد ، هرگز ترا درميان دشمن نخواهيم گذاشت . فراريها چون اين جسارت را از فوج شوم ديدند ، همه بازپس گشتند و به دور شوم صف‌بسته ايستادند ، منتظر امر شوم شدند . شوم دليرانه شمشير كشيده خود را بر سپاه دشمن زد ، لشكر هم پشت او را گرفتند چندان كوشيدند كه سپاه دشمن را از جاى برداشتند پسر پادشاه دشمن را گرفتند به‌زنجير كردند ، مظفر و منصور به خدمت شاه آمدند . چون شاه به‌يقين دانست اين نيرومندى از شوم است ، او را سپهسالار كرد به ملكه و دختر خودش شيرين معرفى نمود . . . وقتى شوم دختر شاه را ديد مفتون جمال او شد ، از عشق او شب و روز قرار و آرام نداشت ! به دردمندى مىگذرانيد و سر عشق را به كسى نمىگفت ولى پيدا بود . دردش صدچندان افزود وقتى كه شنيد اقبال ( برادرش ) ايلچى به خواستگارى شيرين فرستاده از غصه هر دم مىمرد و زنده مىشد . چون شيرين به‌خوبى دانسته و فهميده بود كه اقبال جوان فرومايه‌اى است از پدرش درخواست كرد عذر ايلچى بخواهد كه هرگز به همسرى اقبال راضى نخواهد شد . پادشاه به ايلچى جواب داد : كه شيرين به شوهركردن راضى نمىشود . چون اقبال . . . از اين جواب برآشفت پدرش هم كه از او چيزى دريغ نداشت اعلان حرب به پدر شيرين كرد ؟ پادشاه از اين اعلان جنگ هرگز دلتنگ نگشته مىگفت : مثل شوم سپهسالار دارم چه باك از معامله اقبال دارم ؟ همان دم فرستاد سپهسالار شوم را آوردند به او گفت تدارك جنگ نمايد . اما شوم خود را به پاى شاه انداخت و عرض كرد : قربانت شوم من در مملكت اقبال زاده‌ام ، نمىتوانم به روى شاه وطن خويش شمشير كشم . پدر شيرين بسيار برآشفت گفت : اگر از فرمان من سرباز زنى ترا خواهم كشت و اگر فرمان برى فتح نمائى دختر
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 264 | سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني