تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
بيچاره شوم آواره و حيران راه به‌جائى نبرد . آن شب زير درختى به سر برد ، اما از غايت سردى تنش چون يخ بسته بود . كسى او را به‌خانه خويش راه نمىداد چونكه مىدانستند مطرود و مردود شاه و شهزاده است . شوم انديشيد و به‌خود گفت مىبايد كار كرد و گذران نمود تا چنان بزرگ باشم كه قابل خدمت سلطان گردم . چون در خاطر دارم كه در تاريخ خواندم بسيارى ، از سپاهيگرى به سپهسالارى رسيده‌اند ، شايد من هم بدان درجه برسم . نه پدر دارم نه مادر ، ولى خداوند پدر و مادر حقيقى يتيمهاست و كس و بيكس‌ها ، چنانچه در بچگى شير را به دايگى من مقرر فرمود يقين است هيچگاه مرا ترك نخواهد فرمود . اين سخنان را گفت و برخاست نماز كرد نياز به پيشگاه خداوند بىنياز نمود ، زيرا كه شام و سحر از عبادت خود غفلت نداشت ، هرگاه نماز مىكرد قطع توجه از ماسوى مىنمود . در اين حال دهقانى بر او بگذشت ديد جوانى با كمال حضور قلب نماز مىخواند ، به‌خود گفت يقين دارم اين پسر راستگار و خجسته سير خواهد شد ، بهتر آنست او را براى خدمت به خانه خويش ببرم ، شايد سبب بركت و فزونى نعمت گردد . دهقان صبر كرد تا شوم از نماز فراغت يافت به او گفت : اى جوان مىخواهيد شبانى گله مرا به عهده خود گيرى ، من هم خوردن و پوشيدن ترا متكفل باشم . شوم جواب داد : اين خدمت را مىپذيرم و هرچه از دستم برآيد درخدمت قصور نورزم . اين مرد دهقان زمين‌دار بزرگ ، مال و منال و ملازمان بسيار داشت كه همه به او خيانت مىكردند ، حتى زن و فرزندان او به همدستى ملازمان از مال او مىدزديدند . وقتىكه شوم را ديدند خورسند شدند كه اين كودك است ، هرگونه فريب او را توانيم داد . شوم مشغول شبانى شد . روزى زن دهگان به او گفت : اى فرزند ، شوهرم بسيار حريص است هيچ چيز به من نمىدهد بگذار گوسفندى بردارم بفروشم اگر شوهرم از تو پرسيد ، بگو گرگ برد و خورد . شوم گفت هرچه خواهى به‌جان مىپذيرم ، ولى دروغ‌گفتن و خيانت به ولىنعمت به‌من دشوارتر از مردن است ، بلكه مردن هزاربار از آن آسانتر است . زن گفت : تو كودكى هيچ از دست تو برنمىآيد . شوم گفت : از خدا مىترسم زيرا كه خداوند دزد و خيانتكار و دروغگو را