زن دهقانى كه بسيار فرزند داشت و راه گذران از جائى نداشت ، عرض حال داد كه من دايگى شوم را مىپذيرم ، اگر ماهى پنج هزار غروش مقرر فرمايند به من برسد . ملك و ملكه كه شوم را دوست نمىداشتند گفتند هر چه خواهد به زن دهقان بدهند ، تا شوم را به خانه خود ببرند و بپرورد . پسر دويم را كه اقبال مىناميدند ، به خلاف شوم به ناز و نعمت مىپروريدند ، و هيچ از پسر بزرگ خود به خاطر نياوردند .
زن غدار كه شوم را به او داده بودند ، بعد از چند روز قنداق حرير و جامه رنگين از تن شوم بيرون كرد به پسر خود كه هم سن او بود پوشانيد ، شوم را به قنداق كهنه پيچيده برداشته در ميان بيشه برده به گودالى كه دو سه بچه شير در آنجا بود گذاشت تا بچههاى شير او را از هم دريده و بخورند . خداوند مولفالقلوب محبت او را در دل شيران انداخت كه هيچ ، از آنها اذيتى نيز به شوم نرسيد ، بلكه مادر شير او را چون بچههايش شير داد . در مدت شش ماه چنان زورمند و توانا گشت كه تنها به هرسو مىرفت و مىدويد . ملك و ملكه از شنيدن مرگ شوم خرسند شدند . اما شوم تا دو سال تمام درميان بيشه با شيربچهها گذرانيد ، تا آنكه روزى يكى از بزرگان درگاه سلطان كه به شكار رفته بود ، درميان جنگل شوم را ديد تعجب كرد ، دلش بهحال او سوخت او را برداشته به خانهء خود آورد . اين واقعه را بهشاه عرض كرد . شاه گفت اگر خوب است ما يك نفر براى هممكتبى اقبال مىخواهيم ، او را بياوريد با اقبال هم درس شود . خلاصه هر دو را به اديب ماهر سپردند تا به آنها نوشتن و خواندن آموزد ، اقبال را نگرياند . اقبال چون اين سخن شنيد هرگاه استاد به او امر بر خواندن و نوشتن مىكرد گريه مىنمود ، تا مدت پنجسال هيچ نياموخت بهخلاف او ، شوم ذخيره از خواندن و نوشتن اندوخت چون اهمال اقبال را فهميدند ، خواستند تن بهكار دهد ، امر بر اديب كردند هرگاه اقبال در كار خود قصور ورزد ، براى ترسانيدن او شوم را بزند . چون او را استاد مىزد ، اقبال زياد خوشحال مىشد و در كارها اهمال مىكرد تا شوم را بزنند . خلاصه اين همه چوبخوردن و رنجبردن شوم ، او را از كار بازنداشت زياد همت
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٥٩