بر تحصيل فنون گماشت ، قصور اقبال واسطه كمال شوم شد . اقبال به خودسرى پرورش يافت پيوسته شوم را آزار مىداد هرگاه چيزى در دست شوم مىديد او را مىربود ، هرگاه شوم مىخواست گفتگو نمايد نمىگذاشت ، هرگاه خاموش مىشد به گفتن مجبور مىداشت . مختصر : بيچاره شوم جفاكش خرد بود كه كس به او مرحمت نمىنمود . تا دوازده سال بر اين برآمد . ملكه از جهالت اقبال پرملال شد بهخود گفت : پرى مرا فريب داد ، مىپنداشتم كه پسرم را درميان اقران و امثال از همه اطفال مردم قابلتر و داناتر كرد و از اينكه تمنا كرده بودم از پرى كه پسرم به هركارى اقبال نمايد كمال پذيرد و بهخلاف ، بدتر از جهال گشت . همان دم پرى حاضر شد و گفت : خانم افندى مىبايستى بخواهى كه پسرت دانشمند و خردمند باشد نه اينكه هرچه بخواهد به او ميسر شود . همين است مىخواهد بدكار و مردمآزار باشد ، چنان كه مىبينى ، پس از گفتن اين سخنان پرى پشت به ملكه كرد بيرون رفت . ملكه به غايت مكدر بهسراى اقبال رفت خواست او را سرزنش نمايد تا ميل به تحصيل كمال كند . اقبال گفت اگر مىخواهيد مرا ملامت و مذمت نمائيد ، خود را از گرسنگى هلاك خواهم كرد . ملكه ترسيد او را به بر كشيد ، سروصورتش را بوسيد ، نقل و شيرينى به او داد و رخصت آزادى تا هشت روز از استادش خواست تا درس نخواند هرچه خواهد بكند . ولى شوم بهخوبى كسب علوم و اخلاق حميده و اطوار پسنديده كرده مطلوب همه شد و هرجا بر او آفرين مىگفتند و ثناى او مىكردند . اقبال به رشك آمد كه او را از خود داناتر بيند ، نخست به ملازمان خود امر نمود تا او را بزنند و برنجانند بلكه خود شوم به ستوه آمده از سراى بيرون رود . شوم ديد چندان كه رنج مىدهند صبر و بردباريش افزونتر مىشود ، پيش ملكه آمد و گفت من از شوم بيزار شدم و از رفاقت او چندان دلتنگ گشتهام كه چشم ديدن او ندارم كه در اين سراى باشند ، ديگر از غصه نان نخواهم خورد . ملكه ترسيد ، همان دم امر كرد شوم را در آن دل شب از سراى بيرون كردند .
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٦٠