تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨

شوم و اقبال

در زمان پيش ملكه‌اى بود دو پسر زاد به چهر چون ماه و مهر بودند ، يك پريزاد كه دوست ملكه بود ، خواهش نمود كه مادر روحانى آنها باشد ! پرى به ملكه گفت : پسر بزرگ شما تا بيست و پنج سالگى به زحمت‌هاى بسيار دچار و به‌دردهاى بيشمار گرفتار خواهد شد من او را « شوم » نام مىگذارم . از اين سخن ، ملكه فرياد برآورد و از پرى تمنا كرد كه اين بلا را از او بگرداند . پرى گفت : شما چيزى مىپرسيد كه انجام آن را نمىدانيد ، اگر او به درد و غم بسيار و فلاكت بيشمار دچار نباشد بدكار و مردم‌آزار گشته تميز نيك و بد نخواهد داد ، از مصائب روزگار تجربه نكرده و از حال ستمديدگان خبردار نتواند شد . ملكه ديگر نتوانست دم در كشد مگر از پرى تمنا كرد براى پسر دومش بخت و حالت خوب انتخاب نمايد ! پرى گفت : اى ملكه انتخاب بكن هر آنچه خواهى ، اما لازم است هرچه بخواهيد من به او اتفاق كنم . ملكه گفت : مىخواهم پسرم به آرزوى خود رسد ، كارها بر وفق مرام او صورت انجام پذيرد . پرى گفت : عجب آرزوست ، ولى فريب خورديد و مغبون شديد . بارى شهزادگان را به دايه‌ها سپردند ، روز سوم دايه فرزند بزرگ بيمار و تبدار گشت . به دايه ديگر دادند آن هم از نردبان افتاد پايش شكست ، دايه سوم آوردند ، شير اين دايه خشكيد . به شهر آوازه درافتاد كه دايه‌هاى شوم ، از شومى او هريك به دردى گرفتار شدند ، ديگر كس از ترس نتوانست به او نزديكى نمايد ، آن كودك فقير از گرسنگى گريه مىنمود كس نبود به او شير دهد .