مقصر قاتل باشد ) بفحشى كه بدهد قانع شده از او مىگذرد ، و اگر سوء حالى داشته باشد ( اگر چه مقصر چراغى دزديده باشد ) حكم بقتلش مىدهد ! » باز روزى ديگر به مناسبتى مىفرمود : « . . . در زمان استبداد هيچگونه ترقى از براى افراد ملت و هيچطور تربيت از براى احدى ممكن نيست ، حال افراد حال درختهاى طبيعى است كه از تندباد تشوش آراء مستبدين بهر سوئى متمايل مىشود بسا كه از تند باد غضبى از جاى بركنده مىشود و شاخهايش به دست جور و ستم جمعى خوانخوار شكسته مىگردد سهل است كه هيزم شكن استبداد با تيشه ظلم ريشهاش را برمىكند . يا اينكه اگر احياناً از اين حوادث محفوظ و مصون بماند معلوم نيست كه راست بار آيد ياكج و ثمرى بدهد يا نه ؟ اما خلاف سلطنتى كه قانونى دارد همان قانون به منزله باغبانى خواهد بود كه درختهاى طبيعى را به ترتيب عدل به راستى و خرمى نگاه مىدارد . آبيارى و پيراستن آنها را بر حسب طبايعشان متحمل شده باندك زمانى با قوت و صاحب ثمر خواهند شد » . روز ديگر شخصى آمده بود كه خيال وصلتى داريم بفلان خانواده فرمود : « وصلت خوبست و سنت سنيه پيغمبر ماست ، ولى افسوس كه در عهد استبداد نه وصلت بلكه كارهاى ديگر مآلش خوب نخواهد بود » . پس فرمود : « بدانكه تربيتى كه از پدران بفرزندان مىرسد يا علومى كه معلمين به متعلمين مىآموزند يا مثلًا مالى كه متمولين بعمرى اندوخته نمايند وقس على هذا تمام در زير پاى استبداد لگد كوب خواهد شد ، در مقام زن و شوهرى نيز چون پاى قانون در مملكت نيست دست تعدى شوهر به زن يا به عكس دراز مىشود مملكتى كه قانون ندارد هيچ ندارد » . يك روز شخصى بر سبيل تفنن خواند شعرى را و پرسيد كه معنى اين شعر چگونه است ، و آن شعر اين بود :
بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند
فرمود : « از سهلترين شعرى سؤال مىنمايى هر چه در اين ماده سخن بگوييم توضيح واضحات كردهايم آخر نمىبينى در هر فردى از افراد ملتى هر چه واقع شود در مجموع اثر كند . مثلًا يك فرد كه داراى ترقى شود اثر آن ترقى در همه ملت ظاهر مىشود