مىفرمود « علم پرتوى است از نور الهى و از آن ظاهر مىشود حرارتى در وجود انسان همچنين غيرتى و تعصبى كه نيك را از بد و بد را از نيك در مىيابد و هيچ وقت زير بار ظلم و استبداد نمىرود ، و مستبد هميشه مىخواهد رعيت در تاريكى جهل بماند و هرگز بنور علم منور نگردد . بلى اگر كسى را عالم ديد و دانست كه همه چيز را مىفهمد بلقمهئى چند دهانش را فرو مىبندد ، مقصود ما از آن علم حكمت نظرى است و مراد علم حقوق و سياسى و مدن است كه از آن علم عقلها وسيع مىشود ، مستبد همواره از اين علم هراسان است و نمىخواهد در مملكتى رواج گيرد ولى شخص متمدن مىخواهد متصل علوم و مذكوره و امثال آن در انتشار باشد ، مستبد دايم مىخواهد آن نور را خاموش سازد عوام كالانعام بيچاره در اين ميان در كشاكشاند و متصل ترسناك و همين عوام بسا كه آلت دست و كاركن مستبديناند و همين عوام كه اضل از انعام خوانده شدهاند خود به دست تيشه بريشهء خود مىزنند و اين به سبب همان ترس وخوفى است كه از جهل ناشى شده سراپا تسليم صرفاند ، اى بسا كه افتخار دارند باينكه ريسمان ستم و جور مستبد به گردن آنها باشد و به هر طرف كه ميل دارد بگردانند اين حال معلوم است كه از روى جهل ناشى مىگردد ، اگر چنانچه علم حقوق را دارا باشند و معنى عزت نفس و شرف آن را بدانند و وظيفه خود را در حريت و آزادى بشناسند و به مقتضاى حقوق خود عمل نمايند البته زنجير اسيرى را خواهند گسلانيد و رشته عبوديت استبداد را به گردن نخواهند نهاد » . روز ديگر مردى در محضر آن جناب حاضر شده شكايت مىنمود از اين كه در يكى از بنادر پسرى داشتم خراج باغ او را ديوان هر ساله زياده از آنچه مرسوم اوست گرفتند آن پسر به هر كس دادخواهى كرد سودى نبخشيد و دادرسى نديد لذا خود را مسموم ساخت سيد فرمود « . . . بيچاره چه كند البته مرگ را بر زندگانى ترجيح داده ، بلى هميشه بزرگان و دانشمندان زندگى با ذلت و خوارى را رها كرده خود را تلف نمودهاند ، ساعتى در زير لواى عدل به سر بردن افضل است از اين كه شخص مالك تمام روى زمين باشد و زندگانى سوء نمايد ، از اين بدتر زندگانى چيست كه مستبد ستمكار رعيت را مثل دواب
تاريخ ايران وتاريخ الأفغان ( تاريخ اجمالى ايران وتتمة البيان في تاريخ الأفغان والبيان في الإنجليز والأفغان ) ( فارسى ) — صفحة 25
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٥