از اين باب به آن باب كشد وبهر سوئى كه خواهد ببرد در مأكل و مشرب آنها را اختيار ندهد ، سير كردن يا گرسنه داشتن بفرمان او باشد ، بند نمودن و رها كردن نيز به صواب و صلاح او و پاى بند ظلم بر آنها نهاده بر ميخ استبداد بسته دارد . يا اينكه مثل پركاهى كه باد آن رابه هر سوى كه خواهد افكند نه نظامى در زندگانى داشته باشند و نه ارادهئى از خود ، ما حصل سخن ما اين است كه آفت استبداد از آفت حريق وحشتناكتر است ، بدا به حال ملتى كه مبتلا به اين آفت خانه برانداز جان گذاز شوند و بدبخت خردمندانى كه در آن ميان به دست ستيز دارند و نه پاى گريز ، و خوشبتترين مردم كسانى هستندكه اجلشان برسد تا از آن مهلكه برهند ، اين است كه شخص عاقل در اين مهالك مرگ را بر حياتى كه بدين سختى مىگذرد ترجيح مىدهد . . . » . باز شبى جمعى در محضر آن جناب حاضر بودند و هر كسى سوالى مىنمود و جوابى شافى مىشنود ناگاه شخصى كاغذى بر آورده ارائه داد كه به من نوشتهاند شاه معدودى از سربازانرا به واسطه دادخواهى كه كرده بودند ، از نرسيدن مواجب و بجهة هياهوى ايشان ، شكم پاره نموده يا طناب انداخته و قوه غضبش چنان بوده كه مبالغى را تلف كند ، و زيرش رسيده توسط كرده تا در گذشته فرمود : « . . . بديهى است استبداد اخلاق را نخست ضعيف و سپس فاسد مىسازد بسا بجايى مىرسد كه فرزند عزيز دلبند خود را باندك خلافى چشم برمىكند ، گمان مكنيد كه اين استبداد فقط در سلطان چنين كارها كند بلكه در هر فردى از افراد كه يافت شود داراى اخلاق فاسده مىگردد ، مثل اينكه آقايى نوكرى دارد زشت رو ، كاسهء يا كوزهء ، آفتابهء يا قاقوزهء مىشكند بچوبش بسته ناخنش را برمىآورد و حال اينكه شايد مستخدمى ديگر داشته باشد كه مطمح نظر اوست جار دوازده شاخهاش را كه بشكند تغير به او نمىنمايد ! بارى استبداد در شخص مستبد بسا كه آن محبت وميلى را كه به كسى دارد به كلى قطع مىكند و دوستى كه با رفقاى خود داشت اختلال مىپذيرد ، اى بسا كه راضى مىشود دوست خود را به قتل برساند براى امر جزئى ، و استبداد اكثر فكر را مختل مىسازد و شعور را مسلوب مىنمايد تا به جايى مىرسد كه فرق ميان خير و شر و تمييز ميان نيك و بد را نمىدهد ، مقصرى را كه بيند اگر در حالتى خوش باشد ( اگر چه آن را
تاريخ ايران وتاريخ الأفغان ( تاريخ اجمالى ايران وتتمة البيان في تاريخ الأفغان والبيان في الإنجليز والأفغان ) ( فارسى ) — صفحة 26
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٦