آن تويى كه بى بدن دارى بدن * پس مترس از جسم جان بيرون شدن
باده از ما مست شد ، نى ما از او * قالب از ما هست شد ، نى ما از او
و لنعم ما قيل :
تو را دستى است كش دست آستين است * بلند است آن بسى ، بست آستين است
چو دستت را شد است اين آستين بند * تو را آن دست اندر آستين چند
ز تن بگذر به كوى جان قدم نه * ز جان هم بگذر و رو در عدم نه
پس اين لباس جسم ، پرده و حجاب است از ادراك واقع روح در اين نشئه دنيويه ، پس روح غيب است و جسم شهادت . به خلاف موطن آخرت كه روح شهادت است و جسم غيب ، آنچه مدرك مىشود اوّلا و بالذات روح است و جسم ثانيا و بالتبع ، و به واسطهء صفا و لطافت كه روح را است ، حاجب نمى شود از ادراك جسميت كه عارضى از عوارض اوست .
عطّار :
چون آيينه پشت و رو بود يكسانت * هم اين ماند هم آن نه اين نه آنت
امروز چنان كه جانت در جسم گم است * فردا شده گم جسم چنين در جانت
موت عبارت از تبديل مشاعر است و حواسّ به الطف از اين مشاعر و حواسّ .
عطّار فرمايد :
پنج حسّى هست جز اين پنج حس * كان چو زر سرخ و اين حسها چو مس
چه مدركات و محسوسات آن پنج ، عين محسوسات اين پنج است كه در دو آيينه متقابلهء موطن دنيا و آخرت نموده مىشود ، و اين دو آيينه مختلفند در جلا به واسطهء لطافت و كثافت نشئات .
عطّار :
عمر اينجا عمر آنجا سراج است * بلال آبنوسى ( 1 ) همچو عاج است
هامش
( 1 ) آبنوسى : به رنگ آبنوس ، سياه ، تيره