تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1173

مساهمون:

ص١١٧٣
الهيئات ، و الصور لا تتبدّل و لا تتحوّل . فما ثمّ إلّا صور و هيئات ، تخلع عنه و عليه دائما ابدا إلى غير نهاية ، و لا انقضاء . » عطّار :
ز حشرت نكته‌اى روشن بگويم * تو بشنو تا منت بى من بگويم همه جسم تو هم مى دان كه معنى است * كه جسم اينجا نمايد زان كه دنيا است ولى چون جسم بند جان گشايد * همه جسم تو آنجا جان نمايد همين جسمت بود امّا منوّر * و گر بى طاعتى جسمى مكدّر شود معنى باطن جمله ظاهر * بلا شك اين بود « تُبْلَى السَّرائِرُ »
رباعى :
يك يك نفست زمان تو خواهد بود * يك يك قدمت مكان تو خواهد بود هر چيز كه در فكرت تو مى آيد * آن چيز همه جهان تو خواهد بود

چون غشاى دنيويه به منزلهء آيينهء ظلمانى كثيف الجوهر است ، حقيقت صورت روح در او منعكس نمى شود ، بلكه شبح و سايه‌اى از آن صورت در او منعكس مىشود كه آن معنى جسم است ، و نشئهء آخرت به واسطهء صفا و لطافت مرآت حقيقت روح مىشود ، و جسم كه غلاف اوست به تبعيت مدرك مىشود . همچنانچه مولانا - قدّس سرهّ - در سر داستانى از كتاب مثنوى فرموده است كه : كلام در بيان آنكه تن روح را لباس است ، و اين دست آستين دست روح است ، و اين پاى موزه ( 1 ) پاى روح است . مولانا :

تا بدانى كه تن آمد چون لباس * رو بجو لابس ( 2 ) لباسى را مليس روح را توحيد و اللّه خوش تر است * غير ظاهر دست و پايى ديگر است دست و پا در خواب بينى و ائتلاف * آن حقيقت دان مدانش از گزاف
هامش
( 1 ) موزه : چكمه
( 2 ) لابس : پوشنده