تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1151

مساهمون:

ص١١٥١

ألف حجاب من نور و ظلمة » ( 1 ) . پس روح قدسى - كه چندين هزار سال در خلوت خاصّ بى واسطه شرف قربت يافته بود و انس با حقّ گرفته بود - از اعلى علّيين قربت و وصلت و لطافت روحانيت به اسفل سافلين طبيعت افتاد . قال تعالى : لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ( 2 ) كه آن فطرت اصليهء روحيهءفَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ ( 3 ) است . ثُمَّ ردَدَنْاهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ ( 4 ) كه آن مرتبهء تنزّل روح است به حضيض نفس سفلى و طبع بشرى . پس بالضروره حجاب بشريه مسدول ( 5 ) مى گردد ، و به محسوسات عالم محتجب مىشود از مشهودات عالم غيب ، و دو حالت متناقض در او پيدا مىشود . زيرا كه مقتضى فطرت اصليهء روحيهء الهيه ، اخلاق و نعوت محموده است ، و مقتضى حيلت نفس و طبيعت ، ملكات و صفات مذمومه . مولانا :

اهبطوا افكند جان را در بدن * تا به گل پنهان بود درّ عدن جان پى كيفى شده محبوس كيف * آفتابى حبس عقده اينت حيف زير و بالا پيش و پس وصف تن است * بى جهتها ذات جان روشن است پس بزرگان اين نگفتند از گزاف * جسم پاكان عين جان افتاد صاف گفتشان و نقلشان و نقششان * جمله جان مطلق آمد بى نشان اقتضاى جان چو اى دل آگهى است * هر كه آگه‌تر بود جانش قوى است خود جهان جان سراسر آگهى است * هر كه آگه نيست او از جان تهى است
بنا بر اين تناقض اقتضائين در آدمى دو حالت نقيض يكديگر پيدا مىشود . يكى از اقتضاى فطرت اصليهء روحيه ، و يكى از تقاضاى حيلت نفسيهء طبيعيه ، و از تعانق و اجتماع امرين متناقضين ، انسان صاحب حالتى متوسطّه ميانهء روحانيت و نفسانيت مى گردد كه برزخ است ميانهء روح و نفس مسمّى به قلب ، لتقلبّه بين احكام
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 40 ، ص 19
( 2 ) التين : 4
( 3 ) همان
( 4 ) التين : 5
( 5 ) مسدول : فرو هشته ، شكافته شده .