مكان بايد ، و او را علمى و شناختى باشد لايق آن مكان ، و ليكن از غذاهاى متنوّع و علوم و معارف مختلف كه بعد از ولادت توان يافت ، محروم و بى خبر بود . همچنين روح را در عالم ارواح از حضرت عزّت غذايى كه مدد حيات او كند مى بود منتسب حوصلهء روح در آن مقام ، و به كلّيات علوم و معارف اطّلاع روحانى داشت ، و ليكن از غذاهاى روحانى « أبيت عند ربّى يطعمني و يسقيني » ( 1 ) محروم بود ، و از معارف و علوم جزئيات عالم شهادت كه به واسطهء آلات و حواسّ انسانى و قواى بشرى و صفات نفسانى حاصل توان كرد ، بى خبر بود . »
اگر جان مدّتى در تن بماند * تفاصيل جهان كى باز داند
اگر با خاك ناميزد زلالش * ميسّر كى شود كسب كمالش
چو آب از چشمه سوى گل سفر كرد * به بستان آمد و در گل مقر كرد
در آنجا مدّتى با گل قرين شد * هنوز او غنچه بد كش همنشين شد
چو صاف از گل برون آمد در آخر * به وصفى غير اوّل گشت ظاهر
صور را زو خواص معنوى شد * دماغ از وى معطّر دل قوى شد
دهد بويى كه در اوّل نبودش * بس است اندر سفر اين مايه سودش
قال الشيخ : « من لم يعرف نفسه ما دامت في جسده ، فلا سبيل له إلى معرفتها بعد مفارقته . »
چو در دنيا به مردن اوفتادى * يقين مى دان كه در عقبى بزادى
چو اينجا مردى آنجا زادى اى دوست * سخن را باز كردم پيش تو پوست
كسى كاينجا ز مادر كور زايد * دو چشم او به دنيا كى گشايد
كسى كو كور عقبى داشت جان را * چو كور اين جهان است آن جهان را
از اينجا برد بايد چشم روشن * و گر چشمى بود چون چشم سوزن
اگر با خود برى يك ذرهّ نورى * بود زان نور خورشيدت حضورى
اگر يك ذرهّ نورت گشت همراه * به قدر آن شوى ز اسرار آگاه
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 208