زندگى كردن به جان زيبنده نيست * جز به جانان زنده بودن زنده نيست
چون به دست توست جان را زندگى * ماندهام دل مرده در افكندگى
جان بگير و زنده دل گردان مرا * ز ان كه بى جانان نبايد جان مرا
تا كه عزرائيل اين پاسخ شنيد * راست گفتى روى عزرائيل ديد
گفت اگر از درد من آگاهيى * اين چنين چيزى ز من كى خواهيى
صد هزاران قرن شد تا روز و شب * جان يك يك مى ستانم در تعب
من به هر جانى كه بستانم ز تن * مى بريزم خون جان خويشتن
دم به دم از بس كه جان برداشتم * دل به كلّى از جهان برداشتم
با كه كردند اين كه با من كردهاند * صد جهان خونم به گردن كردهاند
گر بگويم خوف خود از صد يكى * ذرهّ ذرهّ گردى اينجا بى شكى
چون نمى آيم ز خوف خود به سر * كى توان كردن طلب چيزى دگر
تو برو كز خوف كار آگه نهاى * در عزا بنشين كه مرد ره نهاى
سالك آمد پيش مرد كاردان * راز شرح حال با بسيار دان
پير گفتش هست عزرائيل پاك * راه قهر و معدن مرگ و هلاك
مرگ ، نه احمق نه بخرد را گذاشت * نه يكى نيك و يكى بد را گذاشت
هر كه مرد و گشت زير خاك پست * هر كسش گويد بياسود و برست
مرگ از زين تهمتن مى نهند * مردنت آسايش تن مى نهند
الحق آن دنيا چه خوش برگ اوفتاد * كاوّلين آسايش مرگ اوفتاد
خيز تا گامى به گردون برنهيم * پس سر اين ديگ پر خون برنهيم ( 1 )
في كتاب قوت القلوب : ( 2 ) « عذاب القبر حقّ و عدل و حكمه على الجسم و الروح و النفس ، يشتركون في ذلك حسب اشتراكهم في المعصية ، و إن كان نعيما كان ذلك
هامش
( 1 ) دا : از ابتداى عبارت « و انّما ينكره المعتزلة من حيث يقولون . . . » تا آخر همين بيت شعر محذوف
( 2 ) دا : عبارت « في كتاب قوت القلوب » محذوف و به جاى آن : « ثمّ اعلم »