گر جهانى طاعتم حاصل بود * چون نخواهى آن همه باطل بود
چون حواله با تو آمد هر چه هست * در گذر از نيك و از بد هر چه هست
« أ و لستم آباء القوم و الأبناء ، و إخوانهم و الأقرباء تحتذون أمثلتهم ، و تركبون قدّتهم ، و تطئون جادّتهم » آيا نيستيد شما پدران قوم و پسران و برادران و اقرباى ايشان اقتدا مى كنيد امثلهء ايشان را - يعنى آنچه ايشان به آن اقتدا كردهاند - و مرتكب مىشويد طريقهء ايشان ، و مى سپريد جادهء ايشان « فالقلوب قاسية عن حظّها ، لاهية عن رشدها ، سالكة في غير مضمارها » پس دلها سخت است و جامد از حظّ او ، غافل است از يافتن رشد و طريق مستقيم او ، و سلوك كننده است در غير ميدان او « كأنّ المعنىّ سواها ، و كأنّ الرّشد في إحراز دنياها . » گوييا مقصود غير اوست ، و گوييا راه راست يافتن در گرد كردن است دنيا را .
عطّار :
عزيزا غم نگر غمخواريت كو * چو بادى عمر شد بيداريت كو
تو را زين عمر پى بر باد فرياد * نفس باد است عمرت زانست برباد
به يك دم ماندهاى چون دم نماند * نمانى هيچ و هيچت هم نماند
ز راه چشم خون دل بريزان * كه خواهى گشت خاك خاك بيزان ( 1 ) مخسب اى دل سخن بپذير آخر * ز چندين رفته عبرت گير آخر
بسى بر رفتگان رفتى به صد ناز * بسى بر تو روند آيندگان باز
چه مى نازى اگر عمرت دراز است * به جان كندن تو را آخر نياز است
اگر عمرت دو صد سال است اگر بيست * جز اين دم كاندرونى حاصلت چيست
نصيبت گر تو را صد سال داد است * دمى حالى است ديگر جمله باد است
همه عمرت غم است و عمر كوتاه * به مرگ تلخ شيرينت شود آه
هامش
( 1 ) بيزان : در حال بيختن ، غربال كردن