به يك دم مى نگردد حال از حال * حساب عمر مى گيرد به صد سال
همى ناگاه مرگ آيد فرازش * كند از هر چه دارد خوى بازش
هر آن چيزى كه آن را دوستتر داشت * دلش بايد از آن ناكام برداشت
چو بستاند اجل ناگاه جانش * سرآرد جملهء كار جهانش
نه او ماند نه آن مالش كه بيش ( 1 ) است * كدامين خواجه ، هم درويش خويش است
« فهل ينتظر أهل بضاضة الشّباب إلّا حوانى الهرم » پس آيا انتظار مى كشد صاحب قوّت جوانى غير ضعف و سستى پيرى « و أهل غضارة الصّحّة إلّا نوازل السّقم » و صاحب طيب صحّت و تندرستى غير از فرود آمدن عرض مرض « و أهل مدّة البقاء إلّا آونة الفناء مع قرب الزّيال ، و ازوف الانتقال ، » و اهل مدّت بقا در دنيا غير اوقات فنا با نزديكى زوال و سرعت انتقال به آخرت .
عطّار :
بر كنار آى از همه كار جهان * پيش از آن كت در ربايند از ميان
عمر را چون پاى دارى روى نيست * دشمنى و دوستدارى روى نيست
هامش
( 1 ) دا : پيش