عرفا و شرعا ، و ليس ذلك من التناسخ ، فإن سمّى تناسخا كان مجرّد اصطلاح » .
و در حاشيهء شرح تجريد ذكر كرده كه : « استحالهء إعادهء معدوم ، منافات ندارد با حشر جسمانى به مذهب متكلّمان . زيرا كه ايشان قائل نيستند به انعدام جسم ، بنا بر آنكه ايشان منحصر ساختهاند اجزاى جسم را در جواهر فرده ، و نفى جزء صورى كردهاند . و همچنين به مذهب كسى كه قائل است به آنكه حقيقت جسم صورت اتّصالى است ، امّا بعينه باقى است در حالت انفصال ، و امّا به مذهب كسى كه اثبات جزء صورى در اجسام كرده ، و قائل شده به آنكه انفصال موجب انعدام جسم مىشود ، پس دفع منافات به آن است كه بگويند كه در معاد جسمانى كافى است كه اجزاى مادّى بدن ثانى بعينها اجزاى مادّى بدن سابق باشد ، و تبدّل صورت قادح نيست در آن ، بعد از آنكه اقرب صور باشد به صورت زايله ، به حيثيتى كه شرع و عرف حكم كند به آنكه معاد بعينه مبتدا است .
و اينجا سؤالى مشهور هست كه : اگر شخصى ديگر تناول كند ، و بدن مأكول جزء بدن آكل شود ، آيا اين اجزاى مأكوله اعاده مىكند در هر دو يا در يكى از ايشان و اوّل محال است . زيرا كه لازم مى آيد از آن حصول شيء واحد در آنى در محلّين مختلفين ، و نيز هرگاه كه آكل كافر باشد و مأكول مؤمن ، لازم مى آيد تنعيم اجزاى عاصيه يا تعذيب اجزاى مطيعه ، و بر تقدير ثانى لازم مى آيد كه آكل يا مأكول معاد نشود بجميع اجزائه .
و جواب گفتهاند كه در حشر جسمانى اعادهء جميع اجزاى اصلى كافى است ، و اجزاى اصلى آن است كه از منى متكوّن مىشود ، و از اوّل عمر تا آخر عمر باقى است ، و شكّى نيست كه اجزاى مأكوله فضله است در آكل نه اجزاى اصلى .
پس اگر بگويند كه جايز است كه اجزاى غذايى اصلى مأكول در بدن آكل مستحيل به نطفه گردد ، و اجزاى اصلى بدنى ديگر شود پس عود مىكند ، محذور مذكور جواب گفتهاند كه فساد مذكور از وقوع اين لازم مى آيد نه از امكان ، و لعلّ اللّه يحفظها من أن يصير جزءا أصليا لبدن آخر .
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1066
مساهمون: ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )
ص١٠٦٦