الرعد ، و « أبرقنا » إذا رأيت البرق ، و « الزبرة » زجرة تنقبض عنها المرء عن الفتح ، و « الداعى إلى فصل الخطاب » يعنى إلى ما ينفصل به الخطاب عن المخاطب ، و خطاب اللّه للخلق تكليفهم بأحكام الدنيا و السؤال عن ذلك في العقبى ، و يوم القيامة ينفصل هذا التكليف و السؤال عن المكلّف ، فذلك فصل الخطاب .
« و مقايضة الجزاء ، » و معاوضهء جزا .
« المقايضة » مقابلة المثل بالمثل .
« و نكال العقاب ، و نوال الثّواب . » و كشيدن انواع عقوبت و عذاب مجرمان را ، و يافتن اجر نيكو و ثواب صلحا را .
عطّار :
خالقا آنچه از من آمد ، كرده شد * عمر رفت و نيك يا بد ، كرده شد
چند مشتى خاك ره ، دلريش تو * خون دل راند گر آيد پيش تو
گر جهانى طاعت آرم پيش باز * تو ز جمله بى نيازى بى نياز
ور بود نقدم جهانى پرگناه * تو از آن مستغنى اى پادشاه
آنچه توفيق توام از بحر جود * شد مدد گر آمد از من در وجود
اين دم اكنون منتظر بنشستهام * دل ندارم ز آنكه در تو بستهام
با درت افتاد كارم اين زمان * جز درت جايى ندانم در جهان
تو چنان انگار كين دم آمدم * در همين يك دم به عالم آمدم
گر چه در دنيا گناه من بسى است * عفو عفوت عذر خواه من بسى است
گر چه بس آلودهء راه آمدم * عفو كن كز حبس و از چاه آمدم
خشك شد يا ربّ ز « يا ربّ » هاى من * در غم تر دامنى لبهاى من
مى روم گمراه و ره نايافته * دل چو ديوان جز سيه نايافته
رهنمايم باش و ديوانم بشوى * و ز دو عالم تختهء جانم بشوى