تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1039

مساهمون:

ص١٠٣٩
غمم بر غم فزايد بار بر بار * به بيهوده بود يكسر همه كار برو تن در غم بار گران ده * بسى جان كن چو جان خواهند جان ده
« إنّما أهلها فيها أغراض مستهدفة ، ترميهم بسهامها ، و تفنيهم بحمامها . » نيستند اهل او در او إلّا نشانهاى هدف تير ساخته ، مى اندازد ايشان را به تيرهاى او ، و نيست مىكند ايشان را به مرگ و هلاك . عطّار :
پند گير اى دل كه گرداب بلاست * زنده دل شو ز آنكه مرگت در قفاست مى ببايد ترك جان ناچار كرد * زين همه بيهوده استغفار كرد چند خواهى بحر جان در جوش بود * جان فشاندم بايد و خاموش بود
« و اعلموا عباد اللّه أنّكم و ما أنتم فيه من هذه الدّنيا على سبيل من قد مضى قبلكم ، » و بدانيد اى بندگان خداى بدرستى كه شما و آنچه شما در آنيد از اين دنيا بر راه آن كسانيد كه گذشتند بر آن پيش از شما . « ممّن كان أطول منكم أعمارا ، و أعمر ديارا ، و أبعد آثارا ، » از آنان كه درازتر بود از شما عمرهاى ايشان ، و معمورتر بود ديار ايشان ، و دور تر بود از آفات آثار ايشان . « أصبحت أصواتهم هامدة ، و رياحهم راكدة ، و أجسادهم بالية ، و ديارهم خالية ، و آثارهم عافية . » بازگشت آوازهاى ايشان فرو مرده ، و بادهاى ايشان ساكن شده ، و بدنهاى ايشان پوشيده و ريزيده ، و شهرهاى ايشان خالى و ويران ، و آثار ايشان مدروس و ناپيدا . « ركود رياحهم » كناية عن سكون أحوالهم و خمول ذكرهم . عطّار :
گر درختى گردد اين هر ذرهّ خاك * بر دمد هر ذرهّ‌اى صد جان پاك كس چه داند تا چه جانهاى شگرف * غوطه خورد است اندر اين درياى ژرف كس چه داند تا چه دلهاى عزيز * خون شد است و خون شود آن تو نيز كس چه داند تا چه قالبهاى پاك * در ميان خون فرو شد زير خاك