جهان پر غمم بسيار دم داد * سپهر پشت گوژم پشت خم داد
دمم شد سرد و دل برخاست از دست * كه بر فرقم ز پيرى برف بنشست
به مويم تا سفيدى جايگه كرد ( 1 ) * جهان بر من سر پستان سيه كرد
چو سالم شصت افتادست و هفتاد * چنين صيدى كه را در شست افتاد
ز شست هر كسى تيرى شود راست * ز شست من كمان گوژ ( 2 ) برخاست
از آن شست و كمان ، قوّت شود بيش * و زين شست و كمان ، دل مىشود ريش
چو آمد بادهء عمرم به دردى ( 3 ) * نه قوّت ماند و نه نيروى مردى
از اين پس هيچ نايد كار از من * گر آمد كارها بسيار از من
بسى ناخوردنيها خوردم و رفت * بسى ناكردنيها كردم و رفت
اگر چه عقل پيش انديش دارم * چه دانم تا چه غم در پيش دارم
برفت از ديده و دل خواب و آرام * كه تا چون خواهدم بودن سرانجام
دلم از بيم مردن در گداز است * كه مركب لنگ و را هم بس دراز است
اجل دانم كه تنگم در رسيد است * كه روز عمر ديرى در كشيد است
برون رفتم به صد حيرت ز دنيا * نخواهم برد جز حسرت ز دنيا
زيان روزگار خويش ماييم * حجاب خويشتن در پيش ماييم
از آن گم بودگان كار خويشيم * كه جمله عاشق ديدار خويشيم
همه در مهد دنيا سر به خوابيم * همه از مستى غفلت خرابيم
قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - : ( 4 ) « ثلاثة لا ينظر اللّه تعالى إليهم يوم القيامة : شيخ زان ، و إمام كذّاب ، و عائل مزهوّ » . و ذلك أنّ الزّنا انّما يكون في المؤمن لغبة الشهوة عليه و منازعتها اياّه ، و ضعفه عن مقاومتها و الصبر عليها ، و إنّما
هامش
( 1 ) دا : جانگه كرد
( 2 ) گوژ : خميده ، كج
( 3 ) دردى : ته ماندهء شراب
( 4 ) صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، 172 ، « ثلاثة لا ينظر إليهم يوم القيامة و لهم عذاب أليم : شيخ زان و ملك جبّار و مقلّ مختال » بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 345