اهل خود ، و بيرون برده است ايشان را از كنار او .
استعار لفظ « الحضن » لحصولهم فيها ، و اشتمالها على منافعهم ، فهى كالامّ الخاضنة لهم .
« فكانت كيوم مضى ، و شهر انقضى ، » پس باشد دنيا همچون روزى گذشته ، و ماهى آخر شده .
عطّار :
تو خوش بنشسته و گردون دونده * تو مرغ دانهكش ، عمرت پرنده
تو خفته عمر بر پنجاه آمد * كنون بيدار شو كانگاه آمد
چه گر عمرى به دنيا در نشستى * كنون تا بنگرى اندر گذشتى
كنون آن بادها از سر برون شد * كه شيب خاك مى بايد درون شد
تو را افتاده كار اى پير خون خور * به ايمان گر توانى جان برون بر
نمى ترسى كه از كوى جهانت * تو غافل در ربايند از ميانت
« و صار جديدها رثّا ، و سمينها غثّا في موقف ضنك المقام ، و امور مشتبهة عظام ، » و باز گذشته است نو او با كهنه ، و فربهء او با لاغر ، در جاى تنگ ، و كارهاى پوشيده مشكل بزرگ . « و نار شديد كلبها ، عال لجبها ، ساطع لهبها ، » و آتشى كه سخت است گزيدن او ، بلند است آواز او ، بركشيده است زبانهء او . « متغيّظ زفيرها ، متأجّج سعيرها ، » خشم گيرنده است نالهء او ، زبانه زننده است آتش او . « بعيد خمودها ، ذاك وقودها ، مخوف وعيدها ، » دور است فرو نشستن او ، مشتعل است آتش افروزهء او ، ترسان است بيم دادن او . « غم ( 1 ) قرارها ، مظلمة أقطارها ، » اندوه است آرامگاه او ، تاريك است كرانههاى
هامش
( 1 ) نهج البلاغه : عم