شد اسب و زين نقرهگين ، بر مركب چوبين نشين * زين بر جنازه نه ببين ، دستان اين دنياى دون
بر كن قبا و پيرهن ، تسليم شو اندر كفن * بيرون شو از باغ و چمن ، ساكن شو اندر خاك و خون
دزديده چشمك مى زدى ، همراز خوبان مى شدى * دستك زبان مى آمدى ، كو يك نشان زانها كنون
اى كرده بر پاكان زنخ ( 1 ) ، امروز بستندت زنخ ( 2 ) * فرزند و اهل خانهات ، از خانه كردندت برون
كو آن فضوليهاى تو ، كو آن ملوليهاى تو * كو آن نغوليهاى ( 3 ) تو در فعل و مكر اى ذو فنون
اين باغ من ، آن خان من ، اين آن من ، آن آن من * اى هر منت هفتاد من ، اكنون كهى از تو فزون
كو آن دم و دولت زدن ، بر اين و آن سبلت زدن ( 4 ) * كو حملهها و مشت تو ، و آن سرخ گشتن از جنون
هرگز شبى تا روز تو ، در توبه و در سوز تو * نابوده مه اندوز تو ، اى خالق ريب المنون
امروز ضربتها خورى ، و ز رفته حسرتها خورى * زان اعتقاد سرسرى ، زين دين سست بى ستون
زان سست بودن در وفا ، بيگانه بودن با خدا * زان ماجرا با انبيا ، كين چون بود اى خواجه چون ( 5 )
« و قبل بلوغ الغاية ما تعلمون من ضيق الأرماس ، و شدّة الإبلاس ، و هول المطّلع ، »
هامش
( 1 ) زنخ : كسى كه كثيف و زشت گويد و كند ، ركيك و قبيح
( 2 ) زنخ : چانه ، ذقن ، كنايه از مردن
( 3 ) نغولى : به خود فرو رفتن و خاموش شدن
( 4 ) سبلت نهادن : تكبّر فروختن
( 5 ) مج : « اشعار مولانا » محذوف