هر چه آن با تو فرو نايد به راه * فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه
مى گفتند : نحن الأعزّة لا تذلّ لأحد بالطاعة كما ذلّ المسلمون ، قال تعالى حكاية عنهم : ( 1 ) بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ . عطّار :
خسروى مى رفت در صحرا و شخ * با سپاهى در عدد مور و ملخ
جملهء صحرا غبار و گرد بود * بانگ طبل و كوس و بَردابرد بود
بود بر ره شاه را ويرانهاى * خفته بر ديوار آن ديوانهاى
شاه چون پيش آمدش او برنخاست * همچنان مى بود كرده پاى راست
شاه گفتش : اى گداى خاك راه * تو چرا حرمت نمى دارى نگاه
شاه مى بينى لشكر پيش و پس * برنخيزد چون منى را چون تو كس
پيش شه ديوانهاى آزاد وش * همچنان خفته زبان بگشاد خوش
گفت : آخر از چه دارم حرمتت * يا كجا در چشمم آيد نعمتت
گر به قارونى برون خواهى شدن * همچو قارون سر نگون خواهى شدن
ور چو نمروى تو از ملك و سپاه * همچو او گردى به يك پشهّ تباه
ور نكو رومى است در غايت تو را * كافرى باشى ز تركان خطا ور تو را علم است و با آن كار نيست * از تو تا ابليس ره بسيار نيست
ور تو همچون صاحب عاجى به زور * سر دهد چون عوج يك سنگت به گور
ور بهشت آمد سرايت خشت خشت * همچو شدّادت كشند اندر بهشت
ور ندارى اين همه عيب و بدى * پس چو هم باشيم هر دو در خودى
هر دو از يك آب در خون آمديم * هر دو از يك راه بيرون آمديم
هامش
( 1 ) سورهء ص : 2
2 شخ : كوه ، دامن كوه
3 بردابرد : آوازى كه شاطران پيشاپيش مركب سلطان كردندى ، دور شدن عامهّ را .
4 ترك : مجازا معشوق زيبا ، خطا : شهرى است از تركستان منسوب به خوبرويان و شاهدان ، ترك خطا : معشوق و خوبرى دلستان
5 عوج : كمان