تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 945

مساهمون:

ص٩٤٥
اين شكوه بانگ آن ملعون بود * هيبت بانگ خدايى چون بود هيبت باز است بر كبك نجيب * مر مگس را نيست زان هيبت نصيب
« و لعمر اللّه لقد فخر على أصلكم ، و وقع في حسبكم ، و دفع في نسبكم ، و أجلب بخيله عليكم ، و قصد برجله سبيلكم ، يقتنصونكم بكلّ مكان ، و يضربون منكم كلّ بنان . » و به عمر و حيات الهى سوگند كه بدرستى كه تفاخر كرد لعين بر اصل شما كه آدم است - عليه السلام - و عيب كرد در حسب و گوهر ذات شما ، و دفع و منع كرد در نسب شما ، و جمع كرد سواران لشكر خويش را به قتال شما ، و قصد كرد به پيادگان بر سر راه شما ، صيد مى كنند شما را در هر مكان ، و مى زنند از شما جميع سر انگشتان - استعاره از اطراف است - . « لا تمتنعون بحيلة ، و لا تدفعون بعزيمة ، » ممتنع نمى شوند به هيچ چاره‌گرى ، و دفع كرده نمى شوند به هيچ جدّ و جهد حيله‌گرى . « في حومة ذلّ ، و حلقة ضيق ، و عرصة موت ، و جولة بلاء . » در معظم و بدترين مذلّت و حلقهء ضيق و تنگى و عرصهء هلاك ، و فرو آمدن هر گونه بلا . مولانا :
گفت ابليس آن لعين مستهام ( 1 ) * ربّ أنظرنى إلى يوم القيام ( 2 ) كاندرين زندان دنيا من خوشم * تا كه دشمن زادگان را مى كشم هر كه او را قوت ايمانى بود * وز پى زاد ره فانى بود من ستانم گه به مكر و گه به ريو ( 3 ) * تا برآرد از پشيمانى غريو از نماز و صوم و صد بيچارگى * قوت جان آمد برد يكبارگى چون در آيد صورتى اندر خيال * تا كشاند آن خيالت در و بال گه خيال عزّت و گاهى دكان * گه خيال علم و گاهى خان و مان
هامش
( 1 ) مستهام : سرگشته و متحيّر
( 2 ) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ الحجر : 36
( 3 ) ريو : فريب و مكر و تزوير