تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 942

مساهمون:

ص٩٤٢
مولانا :
گفت ابليس لعين دادار را * دام زفتى ( 1 ) خواهم اين آشكار را زر و سيم و كله و اسبش نمود * كه بدين تانى خلايق را ربود گفت : شاباش و ترش آويخت لنج ( 2 ) * شد برنجيده و ترش همچون ترنج چرب و شيرين و شرابات ثمين * دادش و پس جامهء ابريشمين گفت : يا رب بيش از اين خواهم مدد * تا ببندمشان به « حبل من مسد » ( 3 ) تا كه مستانت كه نرّ ( 4 ) و پر دلند * مردوار اين بندها را بگسلند تا بدين بند و رسنهاى هوا * مرد تو گردد ز نامردان جدا دام ديگر خواهم اى سلطان تخت * دام مرد انداز حيلت ساز سخت خمر و چنگ آورد پيش او نهاد * نيم خنده زد بدان شد نيم شاد سوى اضلال ازل پيغام كرد * كه برآر از قعر بحر فتنه گرد چون كه خوبىّ زنان با او نمود * كان قرار و صبر مردان مى ربود پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد * كه بده زودتر رسيدم با مراد چون بديد آن چشمهاى پر خمار * كه كند عقل و خرد را بى قرار و آن صفاى عارض خوش دلبران * كه بسوزد چون سپندى دل بر آن روى و خال و ابروى و لب چون عقيق * گوييا خود تافت از پرده رقيق قدّ چون سرو خرامان در چمن * خدّ ( 5 ) همچون ياسمين و نسترن چون كه ديد آن غنج ( 6 ) برجست او سبك * چون تجلّى حق از پرده تنك عالمى شد واله ( 7 ) و حيران و دنگ * زان لطافت وان كرشمه هنگ و بنگ ( 8 )
هامش
( 1 ) زفت : درشت و قوى ، تناور ، بسيار ، هنگفت
( 2 ) شاباش گفتن : شاد باش گفتن ، تحسين و تعريف ، لنج آويختن : كنايه از در خشم شدن ( لنج : لب و لوچه )
( 3 ) فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ المسد : 5
( 4 ) دا : مستاند كه تر
( 5 ) خدّ : رخسار ، چهره
( 6 ) غنج : كرشمه و ناز ، غمزه
( 7 ) واله : سرگشته از عشق
( 8 ) هنگ : سنگينى و وقار ، بنگ : مخفّف بانگ