شنيدم كه مى گفت و خون ( 1 ) مى گريست * كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست
به ظاهر من امروز از او بهترم * دگر تا چه راند قضا بر سرم
گرم پاى ايمان نلغزد ز جاى * به سر بر نهم تاج عفو خداى
و گر كسوت معرفت در برم * نماند به بسيار از اين كمترم
كه سگ با همه زشت نامى چو مرد * مر او را به دوزخ نخواهند برد
ره اين است سعدى كه مردان راه * به عزّت نكردند در خود نگاه
از آن بر ملائك شرف داشتند * كه خود را به از سگ نپنداشتند
قال السرى السقطى : ما أرى لى على أحد فضلا . قيل : و لا على المخنّثين ( 2 ) قال : و لا على المخنّثين . شعر :
يكى صوفى گذر مى كرد ناگاه * عصايى زد سگى را بر سر راه
چو زخم سخت بر دست سگ افتاد * سگ آمد در خروش و در تك افتاد
به پيش بو سعيد آمد خروشان * به خاك افتاد دل از كينه جوشان
چو دست خود به دو بنمود برخواست * از آن صوفى غافل داد مى خواست
به صوفى گفت شيخ : اى بى صفا مرد * كسى با بى زبانى اين جفا كرد
شكستى دست او تا پست افتاد * چنين عاجز شد و بر دست افتاد
زبان بگشاد صوفى گفت : اى پير * نبود از من كه از سگ بود تقصير
چو كرد او جامهء من بى نمازى * عصايى خورد از من ، نى به بازى
كجا سگ مى گرفت آرام آنجا * فغان مى كرد و مى زد گام آنجا
به سگ گفت آن گه آن شيخ يگانه * كه تو از هر چه كردى شادمانه
به جان من مى كشم اين را غرامت * بكن حلم و ميفكن با قيامت
و گر خواهى كه من بدهم جوابش * كنم از بهر تو اينجا عقابش
هامش
( 1 ) دا : خوش
( 2 ) مخنّث : مرد شبيه به زن