تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 933

مساهمون:

ص٩٣٣
سگ زبان حال بگشاد آن زمان * گفت اگر خشكم مكش از من عنان ور ترم هفت آب و يك خاك اى سليم * صلح اندازد ميان ما مقيم كار تو سهل است با من ز آن چه باك * كار تو با توست كارى خوفناك گر به خود دامن زنى يك ذرهّ باز * پس ز صد دريا كنى غسل نماز زان جنابت هم نگردى هيچ پاك * پاك مى گردى ز من از آب و خاك اين كه تو دامن ز من دارى نگاه * جهد كن كز خويشتن دارى نگاه شيخ گفتش ظاهرى دارى پليد * هست آن در باطن من ناپديد عزم كن تا هر دو يك منزل كنيم * بو كاز ( 1 ) آنجا پاكى اى حاصل كنيم گر دو جا آب نجس بر هم شود * چون به دو قلهّ رسد محرم شود همرهى كن اى به ظاهر باطنم * تا شود از پاكى دل ايمنم سگ به دو گفت اى امام راهبر * من نشايم همرهى را در گذر ز ان كه من ردّ جهانم اين زمان * و آنگهى هستى تو مقبول جهان هر كه را بينم مرا كوبى رسد * يا لگد يا سنگ يا چوبى رسد هر كه را بينى تو گردد خاك تو * شكر گويد ز اعتقاد پاك تو از پى فرداى خود تا زاده‌ام * استخوانى خويش را ننهاده‌ام تو مگر شكّاك راه افتاده‌اى * لا جرم گندم دو خم بنهاده‌اى تا بود گندم مگر فردات را * سر نمى گردد چنين سودات را شيخ كين بشنود از دل آه كرد * روى خود در حال سوى راه كرد گفت : چون من مى نشايم ز ابلهى * تا كنم با يك سگ او همرهى همرهى لا يزال و لم يزل * چون توانم كرد با چندين خلل تا كه مى ماند من و مايى تو را * روى نبود ايمنى جاى تو را
هامش
( 1 ) بو : مخفف باشد و بود ، شايد