« رحم اللّه امرا تفكّر فاعتبر ، و اعتبر فأبصر ، » رحمت كناد خداى كسى را كه تفكّر كند پس پند گيرد ، و پند گيرد پس ببيند .
الإعتبار ما يفيده الفكر إلى ما هو الحقّ من وجوب ترك الدنيا و العمل للآخرة ، و الإبصار ما يلزم ذلك الانتقال من إدراك الحقّ و مشاهدته ببصر البصيرة .
« فكأنّ ما هو كائن من الدّنيا عن قليل لم يكن ، و كأنّ ما هو كائن من الآخرة عمّا قليل لم يزل ، » پس گوييا آنچه هست از متاع دنيا اندك روزى كانّ كه نبود هرگز ، و گويى آنچه او هست از آخرت اندك روزى كانّ كه هرگز نبود كه نبود .
عطّار :
تو بى خبرى و تا خبر خواهد بود * از جمله عالمت گذر خواهد بود
برخيز كه اينجا كه فرود آمدهاى * آرامگه كسى دگر خواهد بود
أفاد التشبيه الأوّل تقريب حال وجود متاع الدنيا من عدمه ، و بالتشبيه الثاني تقريب حال عدم الأحوال الاخروية من وجودها ، و نبهّ على ذلك بقياس كامل من الشكل الأوّل و هو قوله - عليه السلام - : « و كلّ معدود منقض ، و كلّ متوقّع آت ، و كلّ آت قريب دان . » و هر چه به شمار مى آيد منقضى مى گردد ، و هر چه متوقّع است آمدن او آينده است ، و هر چه آينده نزديك نزديك است .
منها : « العالم من عرف قدره ، » [ از اين خطبه است : ] عالم آن كس است كه بشناسد قدر خود را .
بدان خود را كه از راه معانى * خدا را دانى ار خود را بدانى
« و كفى بالمرء جهلا أن لا يعرف قدره ، » و كافى است مرد را نادانى آنكه نشناسد مقدار خود را .
عطّار :
تو مقصود وجود كن فكانى * ولى در غفلتىّ و مى ندانى
تويى تو نسخهء نقش الهى * بجوى از خويش هر چيزى كه خواهى