بگوى بر دنيا و اهل دنيا كه پشت كنيد و اعراض كنيد .
عطّار :
سگ است اين نفس در گلخن بمانده * ز بهر استخوان در تن بمانده
اگر با استخوان گيرى همى خوى * عدويت سگ بود بنگر تو نيكوى
زهى خويش با سگ تازى نشسته * به پيش سگ به دمسازى نشسته
بسى كردى به كار سگ دليرى * هنوز اين سگ نياورد است سيرى
تو نامرده نگردد حرص تو كم * كه ريش حرص را خاك است مرهم
نشيب حرص شيبى بى فراز است * درازىّ امل كارى دراز است
علّل النّفس بالقنوع و إلّا * طلبت منك فوق ما يكفيها
گر تو را نانى و خلقانى ( 1 ) بود * هر سر موى تو سلطانى بود
و سئل - عليه السلام - عن قوله تعالى : فلَنَحُيْيِنَهَُّ حَياةً طَيِّبَةً ، ( 2 ) فقال : « هى القناعة » . عطّار :
الا اى بى خبر تا كى نشينى * قناعت كن اگر صاحب يقينى
چو بالش نيست با خشتى به سر بر * چو خوبى نيست با زشتى به سر بر
چو دادى نيم نان اين نيم جان را ( 3 ) * فرا سر بر چنان كايد جهان را
فقير كلّ من يطمع * غنىّ كلّ من يقنع
هامش
( 1 ) خلقان ج خلق : كهنه ، فرسوده ، كنايه از جامهء فرسوده
( 2 ) النحل : 97
( 3 ) مج : چو دادى نيم نان اين هم جان را