و گر اسكندرى ، دنياى فانى * كند بر تو كفن اسكندرانى
( 1 ) « سلطانها دوّل ، و عيشها رنق ، و عذبها اجاج ، و حلوها صبر ، و غذاؤها سمام ، و أسبابها رمام » پادشاهى دنيا نوبتى چند است ، و حيات او كدر است ، و شربت خوشگوار او آب سخت شور است ، و شيرين او داروى تلخ است ، و غذاى او زهرهاى قاتل است ، و پيوندهاى او همه پوسيده عطّار :
دنياى دنى چيست سراى ستمى * افتاده هزار كشته در هر قدمى
گر نقد شود كراى شادى نكند ( 2 ) * ور فوت شود جمله نيرزد به غمى
تا كى ز جهان رنج و ستم بايد ديد * تا چند خيال بيش و كم بايد ديد
حقّا كه به هيچ مى نيرزد همه كون * از هيچ چرا اين همه غم بايد ديد
استعار لفظ « الاجاج » و « الصبر » و « السمام » لعذبها و حلوها ، و « غذائها » باعتبار ما يلزمها في الآخرة من مرارة العقاب و سوء المذاق ، و « أسبابها » ما يتعلّق به المرء ، و « الرمام » البالية لأنّها في عدم بقائها كالبالية .
« حيّها بعرض موت ، و صحيحها بعرض سقم » زنده دنيا در معرض مرگ است ، و تندرست او در معرض بيمارى . شفا از رنج او نامتوّقع است ، و نجات از چنگ او نامتصوّر
هست دنيا آتشى افروخته * هر زمان خلقى دگر را سوخته
چون شود اين آتش سوزنده تيز * شير مردى گر از او گيرى گريز
همچو شيران چشم از اين آتش بدوز * ور نه چون پروانه زين آتش بسوز
در نگر تا هست جاى آن تو را * كين چنين آتش بسوزد جان تو را
« ملكها مسلوب ، و عزيزها مغلوب ، و موفورها منكوب ، و جارها محروب » ملك
هامش
( 1 ) اسكندرانى : نوعى پارچه بوده كه از آن كفن نيز مى كردهاند
( 2 ) كراى كردن : به مزد گرفتن ، سزاوار بودن ، ارزيدن