طلّ ( 1 ) آسانى و آسايشى الّا كه فرو ريزد بر او ابر بلا . استعار لفظ « الديمة » للرخاء و لفظ « المزنة » للبلاء ، و أراد أنّ كلّ خير ناله المرء فيها فإنهّ غالب الأحوال يستعقب شرّا أكثر منه ، و نبهّ على ذلك بالطلّ و الهتن . شعر :
صوفى اى را گفت مردى نامدار * كاى اخى چون مى گذارى روزگار
گفت اندر گلخنى ام مانده * خشك لب تر دامنى ام مانده
گرده نشكستهام در گلخنم * تا بنشكستند آنجا گردنم
« و حرىّ إذا أصبحت له منتصرة أن تمسى له متنكّرة ، » و سزاوار است كه هرگاه كه صباح كنى مر او را ناصر و داد ستاننده آنكه شب كنى مر او را متغيّر از آن حال به نقيض .
شعر :
يك شب نفسى از سر شادى نزدم * كان روز به دست صد غمم باز نداد
عطّار :
شب نيست كه خون از دل غمناك نريخت * روزى نه كه آبروى ما پاك نريخت
يك شربت آب خوش نخوردم همه عمر * تا باز ز راه ديده بر خاك نريخت
« و إن جانب منها اعذوذب و احلولى ، أمرّ منها جانب فأوبى » و سزاوار است اگر طرفى از او خوش شود و شيرين گردد ، آنكه تلخ و ناخوش شود از او جانبى ديگر ، پس رنج و بيمارى رساند .
شعر :
هامش
( 1 ) طلّ : باران ريزه و سبك ، نم نم باران