عطّار : ( 1 )
جواهر پر بود در بحر جانم * همى ريزد پياپى از زبانم
به حكمت لوح گردون مى نگارم * كه من حكمت ز يؤتى الحكمة دارم
به حكمت موى از هم مى شكافم * به درياى معانى كوه قافم
رباعى :
مرغ سخنم ز اوج پروين بگذشت * وين گوهر من ز طشت زرّين بگذشت
نتوان كردن چنين سخن را تحسين * كين شيوه سخن ز حدّ تحسين بگذشت
رباعى :
صد درّ به اشارتى بسفتيم و شديم * صد گل به عبارتى برفتيم و شديم
گر دانايى به لفظ منگر ، بينديش * آن راز كه ما به رمز گفتيم و شديم
قال الشارح : « أجمع الناس على أنهّ لم يقل أحد من الصحابة : سلونى غير علىّ - عليه الصلاة و السلام - » . از براى آنكه ديگرى در حرم « كان لى مع رسول اللّه مجلس سرّ لم يطّلع عليه أحد غيرى » محرم نبود .
عطّار - رباعى - :
شاهى كه گل طارم معنى او رفت * درّ صدف قلزم تقوا او سفت
بودند دو كون سائلان در او * و او بود كه از جمله « سلونى » او گفت
هامش
( 1 ) دا : مولانا