مولانا :
اى دريغا عرصهء افهام خلق * سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ( 1 ) اى ضياء الحق به حدق ( 2 ) راى تو * حلق بخشد سنگ را حلواى تو
كوه طور اندر تجلّى حلق يافت * تا كه مى نوشيد و مى را برنتافت
صار دكّا منه و انشقّ الجبل * هل رأيتم من حيل رفض الجمل
لقمه بخشى آيد از هر كس به كس * حلق بخشى كار يزدان است و بس
حلق بخشد جسم را و روح را * حلق مى بخشد به هر عضوت جدا
اين گهى بخشد كه اجلالى شوى * از دغا و از دغل خالى شوى
تا نگويى سرّ سلطان را به كس * تا نريزى قند را پيش مگس
گوش آن كس نوشد اسرار جلال * كو چو سوسن صد زبان افتاد لال
حلق جان از فكر تن خالى شود * آن گهان روزيش اجلالى شود
حلق عقل و دل چو شد خالى ز فكر * يابد او بى هضم معده رزق بكر
حلق نفس از وسوسه خالى شود * ميهمان وحى اجلالى شود
« بلى اصيب ( 3 ) لقنا غير مأمون عليه ، مستعملا آلة الدّين للدّنيا . » بلى ، مى يابم تيز فهمى كه به امن نيستم از او ، كه استعمال كند آلت تحصيل دين را كه علم است از براى تحصيل دنيا . مولانا :
بد گهر را علم و فنّ آموختن * تيغ دادن دان به دست راهزن
تيغ دادن در كف زنگى مست * به كه آيد علم را ناكس به دست
علم مال و منصب و جاه و قران * فتنه آمد در كف بد گوهران
« أو متقلّد الجملة الحقّ ( 4 ) ، لا بصيرة له فى أحنائه ، ينقدح الشّكّ فى قلبه لأوّل عارض
هامش
( 1 ) دا : حلق جلق .
( 2 ) حدق : نگاه كردن ، احاطه كردن ، تيز نگريستن
( 3 ) نهج البلاغه : أصبت .
( 4 ) همان : أو منقادا لحملة الحقّ