تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
مولانا :
اى دريغا عرصهء افهام خلق * سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ( 1 ) اى ضياء الحق به حدق ( 2 ) راى تو * حلق بخشد سنگ را حلواى تو كوه طور اندر تجلّى حلق يافت * تا كه مى نوشيد و مى را برنتافت صار دكّا منه و انشقّ الجبل * هل رأيتم من حيل رفض الجمل لقمه بخشى آيد از هر كس به كس * حلق بخشى كار يزدان است و بس حلق بخشد جسم را و روح را * حلق مى بخشد به هر عضوت جدا اين گهى بخشد كه اجلالى شوى * از دغا و از دغل خالى شوى تا نگويى سرّ سلطان را به كس * تا نريزى قند را پيش مگس گوش آن كس نوشد اسرار جلال * كو چو سوسن صد زبان افتاد لال حلق جان از فكر تن خالى شود * آن گهان روزيش اجلالى شود حلق عقل و دل چو شد خالى ز فكر * يابد او بى هضم معده رزق بكر حلق نفس از وسوسه خالى شود * ميهمان وحى اجلالى شود

« بلى اصيب ( 3 ) لقنا غير مأمون عليه ، مستعملا آلة الدّين للدّنيا . » بلى ، مى يابم تيز فهمى كه به امن نيستم از او ، كه استعمال كند آلت تحصيل دين را كه علم است از براى تحصيل دنيا . مولانا :

بد گهر را علم و فنّ آموختن * تيغ دادن دان به دست راهزن تيغ دادن در كف زنگى مست * به كه آيد علم را ناكس به دست علم مال و منصب و جاه و قران * فتنه آمد در كف بد گوهران

« أو متقلّد الجملة الحقّ ( 4 ) ، لا بصيرة له فى أحنائه ، ينقدح الشّكّ فى قلبه لأوّل عارض

هامش
( 1 ) دا : حلق جلق .
( 2 ) حدق : نگاه كردن ، احاطه كردن ، تيز نگريستن
( 3 ) نهج البلاغه : أصبت .
( 4 ) همان : أو منقادا لحملة الحقّ