تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
روح را توحيد و اللّه خوشتر است * غير ظاهر دست و پايى ديگر است دست و پا در خواب بينى و ائتلاف * آن حقيقت دان مدانش از گزاف آن تويى كه بى بدن دارى بدن * پس مترس از جسم و جان بيرون شدن باده از ما مست شد نى ما از او * قالب از ما هست شد نى ما از او
و لنعم ما قيل :
تو را دستى است كش دست آستين است * بلند است آن بسى پست آستين است چو دستت را شدست اين آستين بند * تو را آن دست اندر آستين چند ز تن بگذر به كوى جان قدم نه * ز جان هم بگذر و رو در عدم نه
اين لباس جسم ، پرده و حجاب است از ادراك واقع روح در اين نشئهء دنيويه . پس روح غيب است و جسم شهادت ، به خلاف موطن آخرت كه روح شهادت است و جسم غيب . آنچه مدرك مىشود اوّلا و بالذات روح است ، و جسم ثانيا و بالتبع ، به واسطهء صفا و لطافت كه روح راست ، حاجب نمى شود از ادراك جسم ، همچنان چه صورت در آب صافى مرئى مىشود . رباعى :
چون آيينه پشت و رو بود يكسانت * هم اين ماند هم آن ، نه اين نه آنت امروز چنين كه جانت در جسم گم است * فردا شده گم جسم چنين در جانت
نيك تأمّل كن كه اصل مسئله ادقّ از آن است كه به تشبيهات و تمثيلات مدرك گردد . مولانا :
اين مثل نالايق است اى مستدل * حيلهء تفهيم را جهد المقل

( 1 ) هر كس كه ظهور روح انسانى در صور شئون او و سير او در مراتب تنزّلات قلبى

هامش
( 1 ) جهد المقل : كوشش فقير بى مايه و بينوا