روح را توحيد و اللّه خوشتر است * غير ظاهر دست و پايى ديگر است
دست و پا در خواب بينى و ائتلاف * آن حقيقت دان مدانش از گزاف
آن تويى كه بى بدن دارى بدن * پس مترس از جسم و جان بيرون شدن
باده از ما مست شد نى ما از او * قالب از ما هست شد نى ما از او
و لنعم ما قيل :
تو را دستى است كش دست آستين است * بلند است آن بسى پست آستين است
چو دستت را شدست اين آستين بند * تو را آن دست اندر آستين چند
ز تن بگذر به كوى جان قدم نه * ز جان هم بگذر و رو در عدم نه
اين لباس جسم ، پرده و حجاب است از ادراك واقع روح در اين نشئهء دنيويه .
پس روح غيب است و جسم شهادت ، به خلاف موطن آخرت كه روح شهادت است و جسم غيب . آنچه مدرك مىشود اوّلا و بالذات روح است ، و جسم ثانيا و بالتبع ، به واسطهء صفا و لطافت كه روح راست ، حاجب نمى شود از ادراك جسم ، همچنان چه صورت در آب صافى مرئى مىشود .
رباعى :
چون آيينه پشت و رو بود يكسانت * هم اين ماند هم آن ، نه اين نه آنت
امروز چنين كه جانت در جسم گم است * فردا شده گم جسم چنين در جانت
نيك تأمّل كن كه اصل مسئله ادقّ از آن است كه به تشبيهات و تمثيلات مدرك گردد .
مولانا :
اين مثل نالايق است اى مستدل * حيلهء تفهيم را جهد المقل
( 1 ) هر كس كه ظهور روح انسانى در صور شئون او و سير او در مراتب تنزّلات قلبى
هامش
( 1 ) جهد المقل : كوشش فقير بى مايه و بينوا