تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ * كان چو زر سرخ و اين حسّها چو مس
چه محسوسات آن پنج عين محسوسات اين پنج است كه در دو آيينهء متقابله موطن دنيا و آخرت نموده مىشود ، و اين دو آيينه مختلفند در جلا به واسطهء لطافت و كثافت نشئه .
ز حشرت نكته‌اى روشن بگويم * تو بشنو تا منت بى منّ بگويم
همه جسم تو هم مى دان كه معناست ( 1 )
* كه جسم اينجا نمايد ز آنكه دنياست ولى چون جسم بند جان گشايد * همه جسم تو آنجا جان نمايد همين جسمت بود امّا منوّر * و گر بى طاعتى جسمى مكدّر شود معنى باطن جمله ظاهر * بلا شك اين بود تُبْلَى السَّرائِرُ

( 2 ) چون نشئهء دنيويه به منزلهء آيينهء ظلمانى كثيف الجوهر است ، حقيقت صورت روح در او منعكس نمى شود ، بلكه شبح و سايه‌اى از آن صورت در او منعكس مىشود كه آن جسم است ، و نشئهء آخرت به واسطهء صفا و لطافت ، مرآت حقيقت روح مىشود ، و جسم كه غلاف اوست به تبعيت مدرك مىشود . همچنان چه مولانا در سر داستانى از كتاب مثنوى فرموده است كه : كلام در بيان آنكه تن روح را چون لباس است و اين دست آستين ، دست روح است و اين پا موزه پاى روح است . مولانا :

تا بدانى كه تن آمد چون لباس * رو بجو لابس لباسى را مليس
هامش
( 1 ) حاشيهء مج : زيرا كه جميع اجزا و قوا و اعضاى انسان همه صور مندمجه در احديت روحى اند ، فهم من فهم . عطّار :ذات جان را معنى بسيار هست * ليك تا نقد تو گردد كار هستنقود غير متناهيه دارد و إلى الأبد در ظهورات لا يتجلّى فى صورة مرّتين است كما هو الأصل . ( منه )
( 2 ) دا : ( ابيات شعر ) محذوف