او .
« و حقّا لا تخذل أعوانه . » و حقّ ثابت است كه بى نصرت دادن نمى شوند معاونان او .
هم جليل است با نقاب جلال * هم دليل است با نقاب دلال
سخن اوست واضح و واثق * حجّت اوست لايح و لايق
« فهو معدن الإيمان و بحبوحته ، » پس قرآن معدن ايمان است و ميان سراى او .
اصل ايمان و جان تقوا دان * كان ياقوت و گنج معنى دان
سطر قرآن و شطر ايمان است * كه از او راحت دل و جان است
« و ينابيع العلم و بحوره ، » و چشمههاى دانش است و درياهاى آن .
هست قانون حكمت حكما * هست معيار عادت علما
« و رياض العدل و غدرانه ، » و روضههاى عدل است و آبگيرهاى او .
روضهء انس عارفان است او * جنّة الأعلى روان است او
از در تن به منظر جان آى * به تماشا به باغ قرآن آى
تا به جان تو جمله بنمايد * آنچه بود آنچه هست آنچه آيد
درّ جان را حروف او در جست * چرخ دين را هدايتش برجست
« و أثافىّ الإسلام و بنيانه ، » و ديگ پايههاى اسلام و جدران بناى او .
شعر :
از درون ، شمع منهج اسلام * وز برون ، حارس عقيدهء عام
« و أودية الحقّ و غيطانه . » و رودخانههاى حقّ است و زمينهاى فراخ نشيب آرميده . « و بحر لا يستنزفه ( 1 ) المستنزفون ، » و دريايى كه نتوانند تمام آب آن كشيدن
هامش
( 1 ) نهج البلاغه : لا ينزفه