بطحا طالع گشت ، تا به ظهور او ظلمات كفر و عصيان به نور طاعت و ايمان متبدّل شود ، و ليالى شقاوت به ايّام سعادت متحوّل گردد .
شعر :
نبىّ أتانا بعد يأس و فترة * من الدين و الأوثان فى الأرض تعبد
فأرسله ضوءا منيرا و هاديا * يلوح كما لاح الصّقيل المهنّد ( 1 ) بر آمد به برج شرف اخترى * نه اختر كه شاه بلند افسرى
به گلزارها گلى برشكفت * كه گشتند مردم از آن در شگفت
به باغ رسالت نهالى دميد * كه ظلّ ظليلش به طوبى رسيد
عجب كوكبى بر سپهر جلال * برآمد كه از نور او لا يزال
چراغ هدايت چنان برفروخت * كه از پرتوش جان كفّار سوخت
نسيم صبحگاهى چون اين مژده به بوستان رسانيد ، غنچه دهان بسته به خنده برگشود ، و چنار در دست زدن آمد ، و سرو سر بر آسمان برافراخت .
قافلهزن ياسمن و گل به هم * قافيهگو ( 2 ) قمرى و بلبل به هم
زورق باغ از علم سرخ و زرد * پنجرهها ساخته بر لاجورد
سوسن آزاد اگر بندهء اين روزگار مى گردد ، شايستگى دارد . ياسمين اگر جان بر كف دست نثار مىكند ، محلّ است .
آمد بهار اى دوستان منزل سوى بستان كنيم * گرد عروسان چمن ، خيزيد تا جولان كنيم
آمد رسولى در چمن ، كين طبل را پنهان مزن * جانم فداى عاشقان ، امروز جان افشان كنيم
هامش
( 1 ) صقيل : شمشير ، مهنّد : شمشيرى كه از آهن هندى زده باشند .
( 2 ) دا : قافيهگوى