همچنان چه گذشت در صفت افراد كمّل كه : « إنّ لهم الأوّلية فى الأمور . فهم ينكرون عليهم و لا هم ينكرون . » ( 1 ) يعنى ايشان معرفت خلايق دارند ، امّا كس ايشان را نمى شناسد ، چه عالى مشرف است بر ما تحت خود . رسالتين :
هر يك از ياران ز فيض شاه جود * بهرهاى از علم و قدرت برده بود
گشته بود آن فيض بر چشمش حجاب * تا نديد آن شاه جان در بو تراب
از تعصّب بگذر اى جوياى راه * نيست ياران را در اين حالت گناه
از نبى هر يك مقامى داشتند * كان ز ديگرها فزون پنداشتند
تا بود هر يك به جاى خود مقيم * ز آنكه عالم هست از اينها مستقيم
هست اوصاف الهى بى شمار * هر يكى در مظهرى گيرد قرار
ربّ خود را هر يكى اى اهل ديد * جز بدان اوصاف نتوانند ديد
ور به ديگر وصف حق گردد عيان * تيز باشد در وغا ( 2 ) تيغ و سنان
جمله آنها اولياى امّتند * ساعيان و حافظان ملّتند
چون على بگذشته بود از هر مقام * اهل جا چون بيند او را و السلام ( 3 )
ثم قال - عليه الصلاة و السلام - : « لم يطلع العقول على تحديد صفته ، و لم يحجبها عن واجب معرفته » مطّلع نگردانيد عقول را به دانستن كنه صفت او ، و محجوب نگردانيد از قدر واجب ضرورى معرفت او . قال الشارح : « عدم اطّلاع العقول على تحديد صفته : إمّا لأنهّ لا صفة له فتحدّ ،
هامش
( 1 ) الفتوحات المكّية : ج 3 ، ص 247 .
( 2 ) وغا : جنگ ، آشوب ، غوغا
( 3 ) مج ، دا : از ابتداى عبارت « و چون على به علوّ صفاتى در بعض صور در تحت سلطنت كسى باشد كه . . . » تا آخر همين بيت محذوف
4 « و يفهم من صفته معنيان : أحدهما شرح حقيقة ذاته ، و الثاني شرح ما لها من صفات الكمال المطلق . و ظاهر أنّ العقول لم تطلع على حصر صفته و تحديدها بالمعنى الأوّل ، إذ لا حدّ لحقيقته ، و لا بالمعنى الثاني أيضا ، إذ ليس لما يعتريه العقول من كماله نهاية يقف عندها فتكون حدّا له . و أمّا أنهّ سبحانه مع ذلك لم يحجبها عن واجب معرفته فلأنهّ تعالى وهب لكلّ نفس قسطا من معرفته . » شرح نهج البلاغه ، ابن ميثم ، ج 2 ، ص 132 .