دنيويه . پس روح غيب است و جسم شهادت ، بخلاف موطن آخرت كه روح شهادت است و جسم غيب . آنچه مدرك مىشود اوّلا و بالذات روح است ، و جسم ثانيا و بالتبع ، و به واسطهء صفا و لطافت كه روح را است حاجب نمى شود از ادراك جسميه كه عارضى از عوارض اوست . عطّار :
چون آئينه پشت و روى بود يكسانت * هم اين ماند هم آن ، نه اين نه آنت
امروز چنان كه جانت در جسم گم است * فردا شده گم جسم چنين در جانت
موت عبارت از تبديل مشاعر است و حواسّ به الطف از اين مشاعر و حواسّ .
عطّار :
پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ * كان چو زر سرخ و اين حسّها چو مس
چه مدركات و محسوسات آن پنج ، عين محسوسات اين پنج است كه در دو آئينهء متقابلهء موطن دنيا و آخرت نموده مىشود ، و اين دو آئينه مختلفند در جلا به واسطهء لطافت و كثافت نشئه .
عمر اينجا عمر آنجا سراج است * بلال آبنوسى ( 1 ) همچو عاج است
وضو اينجا وضو آنجا يكه نور * نماز اينجا نماز آنجا يكه حور
ببينى گر تو را آن چشم باز است * كه پيغمبر به قبر اندر نماز است
چو تو بينندهاى كور و زمينى * از آن نه روضه و نه حفره بينى ( 2 )
چه روح انسانى فى حدّ ذاته مجرّد است ، و حقّ تعالى او را خلعت جميع اسما و صفات جماليه و جلاليه پوشانيده ، خليفهء خود ساخته . و همچنان چه حقّ تعالى منزهّ است از صورت عالم و در هر آن ظاهر است به صورتى از صور عالم ،
هامش
( 1 ) آبنوسى : به رنگ آبنوس ، سياه ، تيره .
( 2 ) دا ، مج : چهار بيت شعر محذوف