تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
هر چيز كه در فكرت تو در مى آيد * آن چيز همه جهان تو خواهد بود

چون نشئهء دنيويه به منزلهء آئينهء ظلمانى كثيف الجوهر ( 1 ) است ، حقيقت صورت روح در او منعكس نمى شود ، بلكه شبح و سايه‌اى از آن صورت در او منعكس مىشود كه آن معنى جسم است ، و نشئهء آخرت به واسطهء صفا و لطافت مرآت حقيقت روح مىشود و جسم كه غلاف اوست به تبعيت مدرك مىشود . همچنان كه مولانا - قدّس سرهّ العزيز - در سر داستانى از كتاب مثنوى فرموده است كه كلام در بيان آنكه تن روح را لباس است و اين دست آستين دست روح است و اين پا موزه پاى روح است . مولانا :

تا بدانى كه تن آمد چون لباس * رو بجو لا پس لباسى را مليس روح را توحيد و اللّه خوشتر است * غير ظاهر دست و پاى ديگر است دست و پا در خواب بينى و ائتلاف * آن حقيقت دان مدانش از گزاف آن تويى كه بى بدن دارى بدن * پس مترس از جسم جان بيرون شدن باده از ما مست شد نى ما از او * قالب از ما هست شد نى ما از او
و لنعم ما قيل :
تو را دستى است كش دست آستين است * بلند است آن بسى پست آستين است چو ( 2 ) دستت را شدست اين آستين بند * تو را آن دست اندر آستين چند ز تن بگذر به كوى جان قدم نه * ز جان هم بگذر و رو در عدم نه
پس اين لباس جسم ، پرده و حجاب است از ادراك واقع روح در اين نشئهء
هامش
( 1 ) مج ، دا : الجواهر .
( 2 ) دا : چه