تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
آن حكم كند ، و گاه مخدّرات اسرار الهامى و واردات غيبى را از خزانهء سرّ اخراج كند ، و به الطف عبارات و ادقّ اشارات بر مظاهر مناظر وجود جلوه دهد . باز آن حقيقت را به اعتبار ذهول وى از آن وجه كه يلي نفس حيوانى است و اقبال او سوى آن وجه كه معانى را از مبدأ كلّى اصلى خود استفاضه مىكند « عقل » گويند ، و به اعتبار آنكه حىّ است به ذاتها و سبب حيات بدن است و جميع قواى نفسانى ، مسمّى است به « روح » . و آن حقيقت را به اعتبار خفاى وى در ذات حقّ و فناى كلّى « خفى » و « سرّ » روحى گويند ، و همان حقيقت را به اعتبار ظهور او در نفس رحمانى ، همچون ظهور كلمه در نفس انسانى ، مسمّى است به « كلمه » ، و از آن حيثيت كه اصل ذات او وصفى است حقّ تعالى را قائم به ذات او ، مسمّى است به « عين ثابت » .
از صفاتش رسته‌اى روز نخست * با صفاتش باز رو چالاك و چست گر درين ره حال مردان بايدت * قرب وصل حال گردان بايدت اوّل از حسّ بگذر آنگه از خيال * آنگه از دل آنگه از عقل اينت حال حال حاصل در مقام جان شود * در مقام جانت كار آسان شود
و همچنين است حال در هر يك از آن مراتب كليّه . مثلا در مرتبهء نفسى متسمّى مىشود به « اماّره » و « لواّمه » و « مطمئنهّ » به حسب مراتب مختلفه و اوصاف متقابله در هر مرتبه ، به سبب وصفى ديگر اسمى ديگر دارد . در اوايل ، تا هنوز ولايت وجود در تحت تصرّف و استيلا و غلبهء او باشد او را « نفس اماّره » گويند ، و در اواسط ، چون تدبير ولايت وجود به تصرّف دل مفوّض گردد ، و نفس به ربقهء طاعت و انقياد او متقلّد شود ، و هنوز از انواع صفات نفس و تمرّد و استعصاى او بقايا مانده باشد ، و بدان جهت پيوسته خود را ملامت كنند ، آن را « نفس لواّمه » گويند ، و در اواخر ، چون عروق نزاع و كراهت بكلّى از وى منتزع و مستأصل گردد ، و از حركت منازعه با دل طمأنينه يابد ، و در تحت جريان احكام او مطيع و رام گردد ، و