آلات و حواسّ انسانى و قواى بشرى و صفات نفسانى حاصل توان كرد ، بى خبر بود . »
اگر جان ، مدّتى در تن نماند * تفاصيل جهان كى باز داند
اگر با خاك ناميزد زلالش * ميسّر كى شود كسب كمالش
چو آب از چشمه سوى گل سفر كرد * به بستان آمد و در گل مقر كرد
در آنجا مدّتى با گل قرين شد * هنوز او غنچه بد كش همنشين شد
چو صاف از گل برون آمد در آخر * به وصفى غير اوّل گشت ظاهر
صور را زو خواص معنوى شد * دماغ از وى معطّر ، دل قوى شد
دهد بويى كه در اوّل نبودش * بس است اندر سفر اين مايه سودش
قال المسيح ( 1 ) - على نبيّنا و عليه الصلاة و السلام - : « من لم يعرف نفسه ما دامت فى جسده ، فلا سبيل له إلى معرفتها بعد مفارقته . » چو در دنيا به مردن اوفتادى ( 2 ) يقين مى دان كه در عقبى بزادى
چو اينجا مُردى آنجا زادى اى دوست * سخن را باز كردم پيش تواش پوست
عطّار :
كسى كاينجا ز مادر كور زايد * دو چشم او به دنيا كى گشايد
كسى كو كور عقبى داشت جان را * چو كور اين جهان است آن جهان را
از اينجا برد بايد چشم روشن * و گر چشمى بود چون چشم سوزن
اگر با خود برى يك ذرهّ نورى * بود زان نور خورشيدت حضورى
اگر يك ذرهّ نورت گشت همراه * به قدر آن شوى ز اسرار آگاه
به بسيارى برآيد اندك تو * شود دانا و بالغ كودك تو
هامش
( 1 ) جاويدان خرد ، ص 24 .
( 2 ) دا ، مج : وافتادى